شنبه هفتم شهریور 1388
فاصلهی میان گذشتههای دور و آیندهای نزدیک را،
پر کردهام با،
لحظههای سرشار از،
حس ِ خوب ِ بودن ِ
تو...
‡ | خیال
خدا یکیست پس با و جود من تو را خدایی نباید
پر کردهام با،
لحظههای سرشار از،
حس ِ خوب ِ بودن ِ
تو...
حسی تلخ...
از نوع دلتنگی.
و من این روزها بیش از گذشته دلم تنگ می شود...
و این دلتنگی ِ من، دقیقاً به نقطهی مادی وجود انسان باز می گردد...
و نه احساس،
که این روزها سرشارم از احساس ِ خوب ِ تو.
تو خواب بودی، وقتی که خیالت رو میکشتن...
-ترسید-
صدات کرد، یه لحظه چشمات رو باز کردی و گفتی:
داری خواب می بینی خیال...
بخواب آرووووم....
خیال هم خوابید، تا همیشه.