تبليغاتX
خیال
شنبه هفتم شهریور 1388
فاصله‏ی میان گذشته‏های دور و آینده‏ای نزدیک را،

پر کرده‏ام با،

 لحظه‏های سرشار از،

حس ِ خوب ِ بودن ِ

  تو...

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
واژه‏ها در پس هم می‏آیند و من احساسی درونم موج می زند...

حسی تلخ...

از نوع دلتنگی.

و من این روزها بیش از گذشته دلم‏ تنگ می شود...

و این دل‏تنگی ِ من، دقیقاً به نقطه‏ی مادی وجود انسان باز می گردد...

و نه احساس،

که این روزها سرشارم از احساس ِ خوب ِ تو.

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

تو خواب بودی، وقتی که خیال‏ت رو می‏کشتن...

-ترسید-

صدات کرد، یه لحظه چشمات رو باز کردی و گفتی:

داری خواب می بینی خیال...

بخواب آرووووم....

 

خیال هم خوابید، تا همیشه.

 

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
تو خواب بودی، وقتی که خیال‏ت رو می‏کشتن...

-ترسید- صدات کرد،

یه لحظه چشمات رو باز کردی و گفتی:

داری خواب می بینی خیال... بخواب آرووووم.... 


خیال هم خوابید، تا همیشه.

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

حتی اگر سال‏های زیادی گذشته باشد...
باز هم
برای من،

امروز،
بهترین روز دنیاست.

دوشنبه سوم فروردین 1388

می‏شود رفت،

اما ماند...

تا همیشه!

 

عاشق.

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

بگذار اعتراف کنم...
که مهربانی‏ات را می‏فهمم
اما
دلیل سکوت نامهربانت را
نه!

چهارشنبه هفتم اسفند 1387
 

آن‏قدر عزیزم می‏داشت که پنهان کرد، آن‏چه را که دوست نداشتم...

پنهان، پیدا شد!!!

و من دانستم...

دوست داشتنش را..

تمام احساسش را.

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

تصویر رز سفید، طراوت روز اول رو داره...

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

وقتی می‏روی،
وقتی دور می‏شوی...
...
فاصله‏ها...
رفتن‏ها...
...
...
کم‏کم فراموش می‏شوی.
توقعی نیست.

حق با شماست...

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

فاصله ای نیست، میان من و تو...

که اگر بود،

ما نبودیم.

دوشنبه هفتم بهمن 1387

دروغ هایت ،

درست مثل آن حقیقت ِ تلخ دلچسب بود!

...

مثل همان قهوه ی سرد که خوردم و در دهانم ماسید!

یکشنبه هفدهم آذر 1387

عزم سفر کردم!
کولی
ام را بستم،
و تو درها را...
-به روی من-

دگر حال و هوای سفر در سر ندارم
.

باز کن پنجره را...

جمعه هشتم آذر 1387

 

چند سالی می‏شود که نفس نمی‏کشم، حضور تو زنده‏ام نگه‏داشته!

یکشنبه سوم آذر 1387

حرارتِ وجودِ من،
وقتِ بودن با تو،
     حقیقتِ حضور ِ توست!

 

جمعه یکم آذر 1387

 

 قاب‏ها را به دیوار می‏کوبم

و به آن‏ها نگاه می‏کنم...

هر روز...

و خاطرات آن‏روزها را مرور...

عکس‏هایی که می‏گرفتیم از لحظه‏هایمان

از اشک‏ها

 و خنده‏هایمان...

...

یک دیوار پر از قاب‏های خالی- از تصویر-

یک دیوار پر از خاطره!

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

راستی! بگذار همینگونه کودکانه بماند،

خنده های گه گاه!

بیا بزرگ نشویم...

بیا قرار بگذاریم

من و تو!

غم های بزرگانه را

دچار نشویم.
دوشنبه بیستم آبان 1387

4 ساعت تاخیر در پرواز...
لطف‏ش خواندنِ استخوان خوک و دست های جذامی از مستور ِ عزیز بود.
...
خسته نشده بودم تمام مدت انتظار را.
اما دل‏تنگی بی‏داد می‏کرد.
تو این‏جا منتظر بودی و من آن‏جا.
فاصله...
دیوانه‏کننده بود.
دل‏تنگی بی‏داد می‏کرد.
10‏ دقیقه‏ی آخر ‏ِپرواز دیوانه‏کننده‏تر...
چند ساعت طول کشید!
چرا نمی‏نشست...
نمی‏دانست تو منتظری؟!
نمی ‏دانست من دگر ندیدن تو را تاب ندارم؟!
...
بالاخره از آن فاصله دور دیدمت...
و باز هم...

پ.ن:این‏جا رو ببینید!
با خووندن این پست از وبلاگ پسر معمولی حال بدی بهم دست داد که هیچ کلمه‏ای واسه تعریفش پیدا نمی کنم!
تاسف خوردن خیلی کمه واسه این اتفاقا!

دوشنبه ششم آبان 1387
دلم که آنجاست کنار تو،

خودم هم می‏آیم

خیلی زود!

سفر طولانی را طاقت ندارم...

جمعه بیست و ششم مهر 1387

در خیال ِ من جا نمی شدی،
اما خودت را جا دادی...
حتی در دلم!

 
جمع و جور شدی، اما کوچک،نه!
 هرگز...


 

قلب ِ من روح بزرگ تو را در خود جای داد!
شنبه بیستم مهر 1387

من را به هیچ جایی تبعید نکرده بود...
من خودم خواسته بودم، به‏ناکجا تبعید شوم!

پنجشنبه هجدهم مهر 1387

منتظرم تا نسیم وزیدن بگیرد و من تمام آنچه را که تو از خودت، در کنارم جا گذاشتی- در همان ایستگاه اول-
به آن بسپارم،
تمام یادت را...
حتی!!!

اما،انگار نسیم صبح‏گاهی دانست دلیلم را، برای خواستنش،برای انتظارم،
و وزیدن ِ هرروزه‏اش  را از یاد برد!

...
پ.ن: پریشانی ِ این روزهایم را تنها تو می دانی و او- خود ِ خدا -، چه خوب که هستید...

شنبه نهم شهریور 1387

دگر آمدنت از فاصله‏ای دور، شادم نمی‏کند،
حتی در یک قدمی‏ات ایستادن.

 
حتی نیامدنت!

چهارشنبه سی ام مرداد 1387

کوچه بن بست،
پیچ و خم ها بسیار،

 مسیر بازگشت را پیدا نمی‏کنم!

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

دنیای دیگریست
آنگاه
که
دست بر شانه‏هایم می گذاری!

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

مسیر را ادامه می دهم تا آخر...
اما در همان ایستگاه اول، جا مانده ‏ام.

 
کنار تو!

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

انتظار طولانی شد...

خسته ام...

رهایم کن، بگذار دگر منتظر نباشم.

چهارشنبه نهم مرداد 1387
و دوباره همه چیز را از سر می گیری ..
از تو اصرار
از من...
ترسِ بازگشتن
ترسِ -دوباره- درست شدنِ تمامِ خرابه هایِ ذهنِ من
و
ترس...
ترسِ خراب شدنِ حال من...
...
ترس باز گشت تمام آن روزهای خوب...
ترس به پایان رسیدنِ دوباره ی تمامِ آنچه هست و بود!

پ.ن: از همان سری بی مخاطب


شنبه پنجم مرداد 1387

نشدم مثل این و آن، بهایش را هم پرداختم!
سنگین نبود!
بود یا نبودش را نمی دانم اصلن!
مهم هم نیست!
مگه نه؟!
تو رفتی...
...
من ماندم و خودم، درست مثل آن قدیم‏ترها.

مثل همیشه.