تبليغاتX
خیال
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387

سوختن دل،
رسم چهارشنبه سوری نیست!

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

بگذار اعتراف کنم...
که مهربانی‏ات را می‏فهمم
اما
دلیل سکوت نامهربانت را
نه!

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

آن‏قدر شیشه‏ای شده،
که، زود می‏شکند،
پودر می‏شود...
تمام می شود.


دل ِ من!

چهارشنبه هفتم اسفند 1387
 

آن‏قدر عزیزم می‏داشت که پنهان کرد، آن‏چه را که دوست نداشتم...

پنهان، پیدا شد!!!

و من دانستم...

دوست داشتنش را..

تمام احساسش را.

شنبه سوم اسفند 1387

گوشی را تنظیم می‏کنم تا زنگش ساعت شش، بیدارم کند...
تمام مدت خواب می‏بینم، که شش شده و من،خواب مانده‏ام!
باز هم گوشی صدا می‏دهد...
اما این‏بار صدا، همانی‏ست که صبح‏های دیگر هم، من را بیدار می‏کند!
و آرزو می‏کنم که ای کاش این صدا ادامه‏ی خواب‏هایم بود.
...
سخت است ولی باید آماده شد و رفت...
از خانه بیرون می‏زنم و برای آمدن ِ حال سر جای خودش،
هدفون را به عادت هر روز توی گوشم می‏گذارم ...
این‏بار به‏جای آنکه
Hey you،The show must Go on یا ... انتخاب کنم ،صدای کودکی‏هایم را گوش می‏دهم ،آن‏زمان که:
"س" را "ش" ، تمام"ر" ها را "ی" تلفظ می‏کردم و آشپزخانه گفتن را، هم بلد نبودم .
چه نزدیکند آن روزهای دور...
و چه دور است، آینده‏ای نزدیک.