سوختن دل،
رسم چهارشنبه سوری نیست!
بگذار اعتراف کنم...
که مهربانیات را میفهمم
اما
دلیل سکوت نامهربانت را
نه!
آنقدر شیشهای شده،
که، زود میشکند،
پودر میشود...
تمام می شود.
دل ِ من!
آنقدر عزیزم میداشت که پنهان کرد، آنچه را که دوست نداشتم...
پنهان، پیدا شد!!!
و من دانستم...
دوست داشتنش را..
تمام احساسش را.
گوشی را تنظیم میکنم تا زنگش ساعت
شش، بیدارم کند...
تمام مدت خواب میبینم، که شش شده و
من،خواب ماندهام!
باز هم گوشی صدا میدهد...
اما اینبار صدا، همانیست که
صبحهای دیگر هم، من را بیدار میکند!
و آرزو میکنم که ای کاش این صدا
ادامهی خوابهایم بود.
...
سخت است ولی باید آماده شد و رفت...
از خانه بیرون میزنم و برای آمدن ِ
حال سر جای خودش،
هدفون را به عادت هر روز توی گوشم
میگذارم ...
اینبار بهجای آنکه Hey you،The show must Go on
یا ... انتخاب کنم ،صدای کودکیهایم را گوش میدهم ،آنزمان که:
"س" را "ش" ،
تمام"ر" ها را "ی" تلفظ میکردم و آشپزخانه گفتن را، هم بلد
نبودم .
چه نزدیکند آن روزهای دور...
و چه دور است، آیندهای نزدیک.