تبليغاتX
خیال
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

بهانه‏ای جستجو می‏کنم برای بیرون زدن از چهار دیواری، که دور تا دورم را گرفته‏اند، جور نمی‏شود،
-بهانه برای خودم!!!-
اتفاقی دوستی که سال‏ها نبود، بود شد.
بهانه را هم خودش جور کرد، بی آنکه بداند من خسته‏ام از این همه ...
قرار می‏گذارد،
من هم می‏روم!!!
...
نمی‏شناختیم، هم را،
تمام شناخت ما، نامی بود که می‏دانستم از او، و او حتی همین را هم نمی‏دانست.
خرید را بهانه کردیم...
رفتیم...
راحت بودیم...
خوش‏حال بودیم...
خوش گذشت...
خیلی زیاد...

حالا می فهمم، خدایی را که مهربان است...
حالا هم، زیاد از هم نمی‏دانیم!
فقط نام‏های یک‏دیگر را...

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

سکوت‏های دردناک!

شبانه‏های دروغ!

بازی‏های کودکانه!

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

تصویر رز سفید، طراوت روز اول رو داره...

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

وقتی می‏روی،
وقتی دور می‏شوی...
...
فاصله‏ها...
رفتن‏ها...
...
...
کم‏کم فراموش می‏شوی.
توقعی نیست.

حق با شماست...

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

بی‏آنکه بزرگ شوم!!!
گرفتاری‏هایم بزرگ شدند.
...
تجربه‏‏ی زنده‏گی در دنیای بزرگ‏ترها...

یکشنبه بیستم بهمن 1387

می گفت: مرهم که نبوده هرگز هیچ، همیشه نمکی بوده بر زخم!
تعجب می‏کنم از شنیدن این حرف!!!
یا تو همه چیز رو فراموش کردی!
یا اون ...
خوب نبود هرگز،
مهربون نبود هرگز،
دلسوزت  نبود هرگز،
همراهت نبود هرگز،
مشوقت نبود هرگز،
و...
من گیج شدم.
باور نمی‏کنم...
نه فراموشی ِ این‏چنین تو را، و نه این‏گونه نبودن او را...
گیجم...
گیج!

شنبه نوزدهم بهمن 1387

تجربه بوده و هست
این زنده‏گی،
به همین حساب می‏گذارم...
تمام تلخی هایش را!!!
و زندگی می‏کنم، لحظه‏های خوب‏ش را.

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

فاصله ای نیست، میان من و تو...

که اگر بود،

ما نبودیم.

دوشنبه هفتم بهمن 1387

دروغ هایت ،

درست مثل آن حقیقت ِ تلخ دلچسب بود!

...

مثل همان قهوه ی سرد که خوردم و در دهانم ماسید!