بهانهای جستجو میکنم برای بیرون زدن از چهار
دیواری، که دور تا دورم را گرفتهاند، جور نمیشود،
-بهانه برای خودم!!!-
اتفاقی دوستی که سالها نبود، بود شد.
بهانه را هم خودش جور کرد، بی آنکه بداند من خستهام
از این همه ...
قرار میگذارد،
من هم میروم!!!
...
نمیشناختیم، هم را،
تمام شناخت ما، نامی بود که میدانستم از او، و او
حتی همین را هم نمیدانست.
خرید را بهانه کردیم...
رفتیم...
راحت بودیم...
خوشحال بودیم...
خوش گذشت...
خیلی زیاد...
حالا می فهمم، خدایی را که مهربان است...
حالا هم، زیاد از هم نمیدانیم!
فقط نامهای یکدیگر را...
