تبليغاتX
خیال
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

تاریخ رو حتمی کرد، آقای استاد...
و اصلن کاری به حال و روز من، رنگ پریده‏ی من و آمادگی نداشتنم، نداشت.
از نظر او همه‏چیز آماده است برای یک دفاع خوب!!!

...
همه چیز، و این اصلن به معنای همه‏کس نیست!
کاش می‏دانست جناب استاد.


دیگه کاری‏ نمی‏شه کرد!

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

دلم شهر بازی می‏خواهد.
و آن بازی سه بعدی را،
و تاریکی‏اش را،
و تمام وحشتش را.

یکشنبه هفدهم آذر 1387

عزم سفر کردم!
کولی
ام را بستم،
و تو درها را...
-به روی من-

دگر حال و هوای سفر در سر ندارم
.

باز کن پنجره را...

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

نوشته‏های این‏جا واقعن مخاطب خاصی ندارد!

خزعبلاتی‏ست، زاده‏ی خیال‏بافی‏های خیالی که این‏جا می نویسد.

پ.ن:نوشته‏های بی‏مخاطبی که در خیال نوشته می‏شوند ار این دسته‏اند!

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
حذف شد...
 
یکشنبه دهم آذر 1387

دیروز :
تمام کاغذ ها
رو روی زمین پهن می‏کنم،اون‏قدر انرژی دارم برای کار کردن که فقط خدا می‏دونه...
فاطی زنگ می زنه...
قرار شد کارها رو ببرم واسه چاپ...
قرار می‏ذاریم
میروم...
قبل از اینکه اونو ببینیم ، درست پشت سر او چیزی رو می بینم که نباید.
زنگ می‏زنم...
اونم همونی رو که من دیدم، دیده.
بر می‏گردم!
...
...
کافی شاپ بلنسی،زهرا،مهسا، من، کیک سرد، خونه، سردرد، معده درد و ...
...
...
امروز:
کاغذهای پهن شده روی زمین را دوباره جمع می‏کنم
پرتشون می‏کنم توی کشو...
می خوابم
باز هم می خوابم
باز هم می خوابم
...
ساعت 4 از خوونه می‏زنم بیرون
دکتر هم که مدرکش به درد خودش می‏خوره!!!
از مطب بیرون می آم
زنگ و اس ام اس پشت سر هم...
حوصله‏شون رو ندارم...

جواب نمی‏دم.
شماره رو می‏گیرم:
_ می خوام برم پیاده روی، هستی؟!
+ حوصله ندارم...
...
مسیر رو ادامه می‏دم
یه آرایشگاه می بینم
مسیر رو عوض می‏کنم
چشم که باز می کنم ، یه آینه جلومه
_ مرسی بعد از مدت‏ها این ابرو  اونی شد که می‏خواستم
_
دی‏روز موهامو شستم، کوتاه می‏کنین؟!
= آره
موها رو به قیچی او
ن می‏سپارم...
دوباره آینه و همون سوال‏جواب...
...
...
دوباره بیرون می زنم...
پیاده مسیر رو گز می‏کردم
برگ‏های پاییزی رو زیر پا له...
حالا بارونم باهام همراه شده بود...
...
حالا 4 ساعت گذشته بود...
دوباره من، کافی شاپ بلنسی، کیک سرد، کتاب دلباختگی از کریستین بوبن...

...
پیاده روی، بارون بی چتر، ابروهای خوب، موهای کوتاه شده، کیک سرد، یه کتاب خوب.
کمی آرامش...

مرسی خدا جووووووووووووووووووووووونم
...
...

آخه ف... داری میبینی جواب نمی‏دم، چرا هی زنگ می زنی!
و آقای ک...ی تو که اصن اینجا رو نمی‏خوونی ولی جونه مادرت زنگ نزن به من اگه می خواستم جوابتو بدم که از همون 4 سال پیش جوابتو داده بودم،-خطمو خاموش میکنما-، یه سوال دارم خدایی تو از کجا می فهمی من کی حوصله ندارم که -.2-3 ماه یک بار!-فوری همون موقع زنگ می زنی!گناه داری به خدا ، زنگ نزن..

یکشنبه دهم آذر 1387

خوشحالم...
خوش حال...
حالم خوش است.

 
پ.ن: ممنون که حقیقت رو گفتی.

جمعه هشتم آذر 1387

 

چند سالی می‏شود که نفس نمی‏کشم، حضور تو زنده‏ام نگه‏داشته!

پنجشنبه هفتم آذر 1387

دیگه نمی خوام هیچ دروغی رو بشنوم!
حتی اگه حقایق خیلی تلخ باشن...

 
گوشه‏ی یکی از کاغذهای مطالعات پایان‏نامه‏ام نوشته بودم:
حقیقت هایی که می‏شنوم بزرگ‏ترین دروغ های روزگارند...
دروغ‏ترینِ دروغ‏ها
و من همه اش را می‏دانم و حقیقت می‏پندارم!

 
دیگه نمی‏خوام خودم رو گول بزنم!
خسته‏م
بی‏حوصله‏م


پ.ن:یهو، بی هوا، بی هیچ ابر و بارونی،هوام طوفانی شد!
لعنت به این استرس قبل از ارائه کار و شب بیداری


چهارشنبه ششم آذر 1387

وقتی هیچ‏چیز سر ِ جای خودش نیست...
عقل من
چه گناهی کرده، که باید سرِ‏جای خودش باشه؟!

یکشنبه سوم آذر 1387

حرارتِ وجودِ من،
وقتِ بودن با تو،
     حقیقتِ حضور ِ توست!

 

جمعه یکم آذر 1387

 

 قاب‏ها را به دیوار می‏کوبم

و به آن‏ها نگاه می‏کنم...

هر روز...

و خاطرات آن‏روزها را مرور...

عکس‏هایی که می‏گرفتیم از لحظه‏هایمان

از اشک‏ها

 و خنده‏هایمان...

...

یک دیوار پر از قاب‏های خالی- از تصویر-

یک دیوار پر از خاطره!