تاریخ رو حتمی
کرد، آقای استاد...
و اصلن کاری به
حال و روز من، رنگ پریدهی من و آمادگی نداشتنم، نداشت.
از نظر او همهچیز
آماده است برای یک دفاع خوب!!!
...
همه چیز، و این اصلن
به معنای همهکس نیست!
کاش میدانست
جناب استاد.
دیگه کاری نمیشه کرد!
خدا یکیست پس با و جود من تو را خدایی نباید
تاریخ رو حتمی
کرد، آقای استاد...
و اصلن کاری به
حال و روز من، رنگ پریدهی من و آمادگی نداشتنم، نداشت.
از نظر او همهچیز
آماده است برای یک دفاع خوب!!!
...
همه چیز، و این اصلن
به معنای همهکس نیست!
کاش میدانست
جناب استاد.
دیگه کاری نمیشه کرد!
دلم شهر بازی میخواهد.
و آن بازی سه بعدی را،
و تاریکیاش را،
و تمام وحشتش را.
عزم سفر کردم!
کولیام را بستم،
و تو درها را...
-به روی من-
دگر حال و هوای سفر در سر ندارم.
باز کن پنجره را...
نوشتههای اینجا واقعن مخاطب خاصی ندارد!
خزعبلاتیست،
زادهی خیالبافیهای خیالی که اینجا می نویسد.
پ.ن:نوشتههای بیمخاطبی که در خیال نوشته
میشوند ار این دستهاند!
دیروز :
تمام کاغذ ها
فاطی زنگ می زنه...
قرار شد کارها
رو ببرم واسه چاپ...
قرار میذاریم
میروم...
قبل از اینکه اونو
ببینیم ، درست پشت سر او چیزی رو می بینم که نباید.
زنگ میزنم...
اونم همونی رو
که من دیدم، دیده.
بر میگردم!
...
...
کافی شاپ بلنسی،زهرا،مهسا،
من، کیک سرد، خونه، سردرد، معده درد و ...
...
...
امروز:
کاغذهای پهن شده
روی زمین را دوباره جمع میکنم
پرتشون میکنم
توی کشو...
می خوابم
باز هم می خوابم
باز هم می خوابم
...
ساعت 4 از خوونه
میزنم بیرون
دکتر هم که
مدرکش به درد خودش میخوره!!!
از مطب بیرون می
آم
زنگ و اس ام اس
پشت سر هم...
حوصلهشون رو ندارم...
جواب نمیدم.
شماره رو میگیرم:
_ می خوام برم پیاده روی، هستی؟!
+ حوصله ندارم...
...
مسیر رو ادامه میدم
یه آرایشگاه می بینم
مسیر رو عوض میکنم
چشم که باز می کنم ، یه آینه جلومه
_ مرسی بعد از مدتها این ابرو اونی
شد که میخواستم
_
= آره
موها رو به قیچی
او
دوباره آینه و
همون سوالجواب...
...
...
دوباره بیرون می
زنم...
پیاده مسیر رو گز
میکردم
برگهای پاییزی
رو زیر پا له...
حالا بارونم
باهام همراه شده بود...
...
حالا 4 ساعت
گذشته بود...
دوباره من، کافی
شاپ بلنسی، کیک سرد، کتاب دلباختگی از کریستین بوبن...
...
پیاده روی،
بارون بی چتر، ابروهای خوب، موهای کوتاه شده، کیک سرد، یه کتاب خوب.
کمی آرامش...
...
...
آخه ف... داری
میبینی جواب نمیدم، چرا هی زنگ می زنی!
و آقای ک...ی تو که اصن اینجا رو نمیخوونی ولی جونه مادرت زنگ نزن به من اگه می
خواستم جوابتو بدم که از همون 4 سال پیش جوابتو داده بودم،-خطمو خاموش میکنما-، یه
سوال دارم خدایی تو از کجا می فهمی من کی حوصله ندارم که
دیگه نمی خوام هیچ دروغی رو
بشنوم!
حتی اگه حقایق خیلی تلخ
باشن...
گوشهی یکی از کاغذهای مطالعات
پایاننامهام نوشته بودم:
حقیقت هایی که میشنوم
بزرگترین دروغ های روزگارند...
دروغترینِ دروغها
و من همه اش را میدانم و
حقیقت میپندارم!
دیگه نمیخوام خودم رو گول
بزنم!
خستهم
بیحوصلهم
پ.ن:یهو، بی هوا، بی هیچ ابر و بارونی،هوام طوفانی شد!
لعنت به این استرس قبل از ارائه کار و شب بیداری
وقتی هیچچیز سر ِ جای خودش نیست...
عقل من