در خیال ِ من جا نمی شدی،
اما خودت را جا دادی...
حتی در دلم!
جمع و جور شدی، اما کوچک،نه!
هرگز...
قلب ِ من روح بزرگ تو را در خود جای داد!
خدا یکیست پس با و جود من تو را خدایی نباید
در خیال ِ من جا نمی شدی،
اما خودت را جا دادی...
حتی در دلم!
جمع و جور شدی، اما کوچک،نه!
هرگز...
قلب ِ من روح بزرگ تو را در خود جای داد!
من را به هیچ جایی تبعید نکرده
بود...
من خودم خواسته بودم، بهناکجا
تبعید شوم!
منتظرم تا نسیم وزیدن بگیرد و
من تمام آنچه را که تو از خودت، در کنارم جا گذاشتی- در همان ایستگاه اول-
به آن بسپارم،
تمام یادت را...
حتی!!!
و وزیدن ِ هرروزهاش را از یاد برد!
...
پ.ن: پریشانی ِ این روزهایم را
تنها تو می دانی و او- خود ِ خدا -، چه خوب که هستید...
همهام همان نگاهیست که...
در وجود مهربانت ذوب می شود و می شود مال تو...
روز خوبی بود...
کمی بیشتر از روزهای گذشته،
کمی بیشتر از کمی،
روز خوبی بود!!!
و روزهای خوب را، لحظههای خوب را، و مهمتر از همه احساس خوب را،
گاهی
کسی به ما هدیه میکند،
صحبت از دارایی و ملک نیست،
صحبت از هدایا و مادیات نیست،
حتی صحبت از زیان های مداوم هم
نیست!!!
سخن از آرامشیست که تو امروز
هدیهام دادی...
روز خوبی بود.
دختر روزهای اول مهر...
سلام زرزر پاییزی من!
زرزر من
که از جنس-اغلب- دخترکان این روزها
نیستی...
زرزر دوست داشتنی من...
چه قدر با هم فرق داریم، و
باهمه این تفاوتا چهقدر همدیگرو دوست داریم...
اندازهش رو نمی دونم.
دختر شب های تنهایی و دلگیری،
و تمام لحظه های شادی...
گه گاه میترسم به خاطر تمام
ناگفته های تو، که من می دونم...
و از این همه دوست داشتنت، از
این همه مهربونی،
که من ظرفیتش رو دارم آیا؟!
فقط اینو می دونم که عزیزی،
عزیز دلی ِ خود خودم...
چه شب ها که تا صبح تو می گفتی
و من می شنیدم و گونهام خیس می شد...( و برعکس ک) )
چه لحظه های که فقط دستم
شماره ی تو رو می تونست بگیره...
چه لحظه هایی که نبودی و من از
خوشحالی ِ خوب بودنت، حتی دلتنگت نمی شدم!!!!!!!!!!!!!!!!
چه حرص هایی که خوردیم از دست هم!
پایه ی ثابت لحظه های خلوتم با
او...
زرزر دوست داشتنی من...
همراه تمام شب بیداریهای تحویل پروژه
همیشه در کنار من، سر کلاس های
درس،
هم گروهی تمام پروژه های گروهی
پایه ی تمام خنده های دو
نفریمان سر کلاس...
نقاش چهره ی اساتید ِ...
یاد تمام لحظه هایی که کاغذ
های لوله شده رو به سرم می کوبیدی- حتی لحظه ی کرکسیون با استاد درس طراحی روستا-
و خنده های من و پهن شدنم کف زمین...
چه زورهایی که میگرفت بقیه رو
از این همه بودن منو تو با هم :ی
و...
دختر مهربون قصه ها...
فرشته ی مهربونیهای روزای
نامهربون...
سفید برفیه قصه ها...
به این دنیا خوش اومدی،
به دنیایی که خیلی کوچیکه برای
قلب بزرگ تو...
...
پ.ن: چه خاطره هایی که اومد تو
ذهنم و شکل این نوشته رو کامل عوض کرد...
مامان خوش قلبتو، فاطی که هر
وقت واسه همیشه بودن و موندنمون با هم از ته دل دعا میکنه و من میخوام بپرم تو گگلشو و
ماچش کنم!باباتو که عاشقانه دوستشون داری...
بودن ِ آدمایی که تو نمی
دونی اینقدر دوستت دارن و برات اهمیت قائلن!
پ.ن: کافی شاپ
بلنسی من و آقای پسرخاله کوچیکه، پسری که تکتک تاریخهای زندگیش رو یادشه!
خاله
عزیزترینی بود که خیلی زود رفت.
چیزی رو که خیلی خودم دوستش داشتم، هدیهی تولد شد برای زرزر، آخه زرزر رو خیلی بیشتر دوست دارم