تبليغاتX
خیال
جمعه بیست و ششم مهر 1387

در خیال ِ من جا نمی شدی،
اما خودت را جا دادی...
حتی در دلم!

 
جمع و جور شدی، اما کوچک،نه!
 هرگز...


 

قلب ِ من روح بزرگ تو را در خود جای داد!
شنبه بیستم مهر 1387

من را به هیچ جایی تبعید نکرده بود...
من خودم خواسته بودم، به‏ناکجا تبعید شوم!

پنجشنبه هجدهم مهر 1387

منتظرم تا نسیم وزیدن بگیرد و من تمام آنچه را که تو از خودت، در کنارم جا گذاشتی- در همان ایستگاه اول-
به آن بسپارم،
تمام یادت را...
حتی!!!

اما،انگار نسیم صبح‏گاهی دانست دلیلم را، برای خواستنش،برای انتظارم،
و وزیدن ِ هرروزه‏اش  را از یاد برد!

...
پ.ن: پریشانی ِ این روزهایم را تنها تو می دانی و او- خود ِ خدا -، چه خوب که هستید...

دوشنبه پانزدهم مهر 1387

همه‏ام همان نگاهی‏ست که...
در وجود مهربانت ذوب می شود و می شود مال تو...

سه شنبه نهم مهر 1387

روز خوبی بود...
کمی بیشتر از روزهای گذشته،
کمی بیشتر از کمی،
روز خوبی بود!!!
و روزهای خوب را، لحظه‏های خوب را، و مهم‏تر از همه احساس خوب را،
گاهی
کسی به ما هدیه می‏کند،
صحبت از دارایی و ملک نیست،
صحبت از هدایا و مادیات نیست،
حتی صحبت از زیان های مداوم هم نیست!!!
سخن از آرامشیست که تو امروز هدیه‏ام دادی...
روز خوبی بود.

شنبه ششم مهر 1387

ترقی ِ معکوس!
یعنی من ِ این روزها...

جمعه پنجم مهر 1387

دختر روزهای اول مهر...
سلام زرزر پاییزی من!
زرزر من

که از جنس-اغلب- دخترکان این روزها نیستی...
زرزر دوست داشتنی من...
چه قدر با هم فرق داریم، و باهمه این تفاوتا چه‏قدر همدیگرو دوست داریم...
اندازه‏ش رو نمی دونم.
دختر شب های تنهایی و دلگیری، و تمام لحظه های شادی...
گه گاه میترسم به خاطر تمام ناگفته های تو، که من می دونم...
و از این همه دوست داشتنت، از این همه مهربونی،
که من ظرفیتش رو دارم آیا؟!
فقط اینو می دونم که عزیزی، عزیز دلی ِ خود خودم...
چه شب ها که تا صبح تو می گفتی و من می شنیدم و گونه‏ام خیس می شد...( و برعکس ک) )
چه لحظه‏ های که فقط دستم شماره ی تو رو می تونست بگیره...
چه لحظه هایی که نبودی و من از خوشحالی ِ خوب بودنت، حتی دلتنگت نمی شدم!!!!!!!!!!!!!!!!
چه حرص هایی که خوردیم از دست هم!
پایه ی ثابت لحظه های خلوتم با او...
زرزر دوست داشتنی من...
 همراه تمام شب بیداری‏های تحویل پروژه
همیشه در کنار من، سر کلاس های درس،
هم گروهی تمام پروژه های گروهی
پایه ی تمام خنده های دو نفریمان سر کلاس...
نقاش چهره ی اساتید ِ...
یاد تمام لحظه هایی که کاغذ های لوله شده رو به سرم می کوبیدی- حتی لحظه ی کرکسیون با استاد درس طراحی روستا- و خنده های من و پهن شدنم کف زمین...
چه زورهایی که می‏گرفت بقیه رو از این همه بودن منو تو با هم :ی
و...

دختر مهربون قصه ها...
فرشته ی مهربونی‏های روزای نامهربون...
سفید برفیه قصه ها...
به این دنیا خوش اومدی،
به دنیایی که خیلی کوچیکه برای قلب بزرگ تو...

تولدت مبارک
...
پ.ن: چه خاطره هایی که اومد تو ذهنم و شکل این نوشته رو کامل عوض کرد...

 خ.ن:زرزر چی بگم جز اینکه دوست دارم، هم خودتو و هم خونوادتو...
مامان خوش قلبتو، فاطی که هر وقت واسه همیشه بودن و موندنمون با هم از ته دل دعا میکنه و من میخوام بپرم تو گگلشو و ماچش کنم!باباتو که عاشقانه دوستشون داری...

چهارشنبه سوم مهر 1387

بودن ِ آدمایی که  تو نمی دونی اینقدر دوستت دارن و برات اهمیت قائلن!

 
پ.ن: کافی شاپ بلنسی من و آقای پسرخاله کوچیکه، پسری که تک‏تک تاریخ‏های زندگی‏ش رو یادشه!

خاله عزیزترینی بود که خیلی زود رفت.

چیزی رو که خیلی خودم دوستش داشتم، هدیه‏ی تولد شد برای زرزر، آخه زرزر رو خیلی بیشتر دوست دارم

دوشنبه یکم مهر 1387

تو رو خدا نگو که سخت ترین شرایط رو در نظر بگیر،اونوقت تصمیم بگیر، بعد می بینی که سخت نیست!
آخه هست...