کوچه بن بست،
پیچ و خم ها بسیار،
مسیر را ادامه می دهم تا آخر...
اما در همان ایستگاه اول، جا مانده ام.
کنار تو!
مداد سیاه را بر می دارم...
خط می کشم...
حجمی برای خانه کودکان...
کودک...
و باز هم سراغ استاد سبیل کلفت میروم
که میگوید کودکانه نیست...
که میگوید کودکانه نیست...
...
کسی نیست بگوید
فریاد کند
که من با همه شیطنت هایم هرگز کودک نبودهام...
کودکی را تجربه نکردهام...
اصلن شاید نمی فهممش!
...
مادر بزرگ مقصر است.
تمام نوه
هایش از همان روز نخست نباید کودک میبودند!
...
پ.ن: کمی دیر فهمیدم،بیست و سه سالگیام نزدیک است!
استاد سبیل کلفت یادم آورد که من هم حق کودک بودن
داشتهام!
بالاخره خطی کشیدم مورد پسند کودکان و البته استاد راهنمای
خوش ذوق
از تو اصرار
از من...
ترسِ بازگشتن
ترسِ -دوباره- درست شدنِ تمامِ خرابه هایِ ذهنِ من
و
ترس...
ترسِ خراب شدنِ حال من...
...
ترس باز گشت تمام آن روزهای خوب...
ترس به پایان رسیدنِ دوباره ی تمامِ آنچه هست و بود!
پ.ن: از همان سری بی مخاطب
نشدم مثل این و آن، بهایش را هم پرداختم!
سنگین نبود!
بود یا نبودش را نمی دانم اصلن!
مهم هم نیست!
مگه نه؟!
تو رفتی...
...
من ماندم و خودم، درست مثل آن قدیمترها.
مثل همیشه.
