تبليغاتX
خیال
چهارشنبه سی ام مرداد 1387

کوچه بن بست،
پیچ و خم ها بسیار،

 مسیر بازگشت را پیدا نمی‏کنم!

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

دنیای دیگریست
آنگاه
که
دست بر شانه‏هایم می گذاری!

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

مسیر را ادامه می دهم تا آخر...
اما در همان ایستگاه اول، جا مانده ‏ام.

 
کنار تو!

یکشنبه بیستم مرداد 1387

گاهی
شاید
تغییری
باید!

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

مداد سیاه را بر می دارم...
خط می کشم...
حجمی برای خانه کودکان...
کودک...
و باز هم سراغ استاد سبیل کلفت میروم
که می‏گوید کودکانه نیست...
که می‏گوید کودکانه نیست...

...
کسی نیست بگوید
فریاد کند
که من با همه شیطنت هایم هرگز کودک نبوده‏ام...
کودکی را تجربه نکرده‏ام...
اصلن شاید نمی فهممش!

...

مادر بزرگ مقصر است.
تمام نوه هایش از همان روز نخست نباید کودک می‏بودند!
...
پ.ن: کمی دیر فهمیدم،بیست و سه سالگی‏ام نزدیک است!
استاد سبیل کلفت یادم آورد که من هم حق کودک بودن داشته‏ام!
بالاخره خطی کشیدم مورد پسند کودکان و البته استاد راهنمای خوش ذوق

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

انتظار طولانی شد...

خسته ام...

رهایم کن، بگذار دگر منتظر نباشم.

چهارشنبه نهم مرداد 1387
و دوباره همه چیز را از سر می گیری ..
از تو اصرار
از من...
ترسِ بازگشتن
ترسِ -دوباره- درست شدنِ تمامِ خرابه هایِ ذهنِ من
و
ترس...
ترسِ خراب شدنِ حال من...
...
ترس باز گشت تمام آن روزهای خوب...
ترس به پایان رسیدنِ دوباره ی تمامِ آنچه هست و بود!

پ.ن: از همان سری بی مخاطب


شنبه پنجم مرداد 1387

نشدم مثل این و آن، بهایش را هم پرداختم!
سنگین نبود!
بود یا نبودش را نمی دانم اصلن!
مهم هم نیست!
مگه نه؟!
تو رفتی...
...
من ماندم و خودم، درست مثل آن قدیم‏ترها.

مثل همیشه.

چهارشنبه دوم مرداد 1387
 
 

 

سرگردانم در میان کاغذهایی که نوشته‏ام گوشه‏گوشه‏اش را،
سر که بر می‏گردانم، تمام نوشته‏ها تاریخ می‏شوند ،
و تاریخ،
همان ‏پدیده‏ایست که هرگز به‏خاطر نسپردم!
و تمام تاریخ‏ها سرگردان می‏شوند در برابر ِ گوشه‏گوشه‏ی حالِ این روزهای من...