تبليغاتX
خیال
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
 

پنج شنبه ها روزهای راحتی نیست.

طرح پنج و کرکسیون طرح نهایی...

فیل رو زمین میزنه، من چه طور جرات کردم، خدا می دونه...

...

خسته و کوفته زنگ رو میزنم.

صدایی که مهربونیش زبون زده، مثه همیشه آیفون رو بر می داره و میگه دخمله گلم، خسته نباشی مامان بودو بیا، که دلم واست یه ذره شده...

...

بالا که می رسم -بر عکس همیشه- در باز نشده.

و من عجیب، تمام صداها رو میشنوم،بحث ها رو...

که نیلو تحمل نداره .

نیلو نباید بدونه.

مکث میکنم...

زنگ می زنم.

در رو باز می کنه و لبخند مصنوعی ای بهم میزنه...

من هم که گیجم، خسته تر به نظر می رسم...

شک نمی کنن.

 

حساب این رو نکرده بود که من زبان انگلیسی رو خوب می دونم و یک دیکشنری کوچک پزشکی هم دارم...

 

پ.ن: الان هیچکی خونه نیست...تنهام و این تنهایی...

 حالم بده...

به زرزر اس ام اس دادم که من خوابیدم...

ولی حتی دراز هم نکشیدم...

حالم بده...

 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
 این روزها بی‏آنکه تاریخی بیاید و ذهنم را قلقلک دهد...

تمام روزهای‏ِ سال‏هایی که گذشته، چون تابلویی که گوشه گوشه اش را موشکافانه جستجو کرده ام، در ذهنم  بازی می‏کنند.

گویی تمامشان در همین روزهای نزدیک اتفاق افتاده‏اند!!

شاید دلیل، انسان‏هایی‏اند که اینگونه چون لحظه‏های ِ سال‏های گذشته‏شان شده‏اند...

 

با من!

 

جمعه بیست و سوم فروردین 1387

 استاد وارد کلاس شد، بی مقدمه بیتی از حافظ خووند و درس رو شروع کرد...

       دیدار شد میسر و بوس و کنار هم                          از بخت شکر دارم و از روزگار هم

بچه ها بعد از ۲-۳ ساعت معترض شدند که استاد، حتی سلامی، تبریک سال نویی و یا معرفی ای ما رو میهمان نکردید...

خندید و گفت:

عاشقانه ام را نشنیدید؟!!

...

پ.ن: این حرف ها رو باید با صدای خودش بشنوید، که چه خوش صداست...

یک به یک دانشجو‏ها رو یادشون بود، با اینکه اکثرا فقط ۴ ترم پیش یک درس ۲ واحدی با این استاد گذرونده بودن...

 

یکشنبه یازدهم فروردین 1387

هستم...

همین نزدیکی ها...

اما کمی فاصله مانده، میانمان...

برای رسیدن دستانت، به مهربانی من!