پنج شنبه ها روزهای راحتی نیست.
طرح پنج و کرکسیون طرح نهایی...
فیل رو زمین میزنه، من چه طور جرات کردم، خدا می دونه...
...
خسته و کوفته زنگ رو میزنم.
صدایی که مهربونیش زبون زده، مثه همیشه آیفون رو بر می داره و میگه دخمله گلم، خسته نباشی مامان بودو بیا، که دلم واست یه ذره شده...
...
بالا که می رسم -بر عکس همیشه- در باز نشده.
و من عجیب، تمام صداها رو میشنوم،بحث ها رو...
که نیلو تحمل نداره .
نیلو نباید بدونه.
مکث میکنم...
زنگ می زنم.
در رو باز می کنه و لبخند مصنوعی ای بهم میزنه...
من هم که گیجم، خسته تر به نظر می رسم...
شک نمی کنن.
حساب این رو نکرده بود که من زبان انگلیسی رو خوب می دونم و یک دیکشنری کوچک پزشکی هم دارم...
پ.ن: الان هیچکی خونه نیست...تنهام و این تنهایی...
حالم بده...
به زرزر اس ام اس دادم که من خوابیدم...
ولی حتی دراز هم نکشیدم...
حالم بده...
