تبليغاتX
خیال
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
مردها پسر بچه هايي مطيع هستند.همان گونه كه به آن ها آموخته اند زنده گي مي كنند.هنگامي كه زمان ترك مادرهايشان مي رسد ،مي گويند: باشه،ولي من به يك زن نياز دارم.من حق دارم چندين زن،فقط و فقط براي خودم داشته باشم. يك زن براي رختخوابم،يك زن براي سر ميزم، يك زن براي فرزندانم و يك زن براي خودم كه همواره كودك باقي مي مانم.و از ان جايي كه به نظر مرد ها، بهترين راه نگه داشتن يك زن ازدواج كردن است ،ازدواج مي كنند.ازدواج براي مرد ها يك آفت ديگر،يك بيگاري اجباري است، درست مانند كار حقوق بگيري.مردها وقتي ازدواج مي كنند ديگر به زن شان فكر نمي كنند.با يك كامپيوتر كار مي كنند، قفسه اي را تميز مي كنند و...اين راهي است كه آن ها براي كناره گيري از زنده گي پر تلاطم اختيار مي كنند. با ازدواج براي مرد ها چيزي تمام مي شود .براي زن ها برعكس است:با ازدواج چيزي شروع مي شود.زن ها از نوجواني به عمق تنهايي شان مي روند و به قدري مستقيم به سمت اين تنهايي مي روند كه با آن ازدواج مي كنند.تنهايي مي تواند فقدان يا نيرو با شد.زن ها در ازدواج هر دو را كشف مي كنند. اغلب زن ها و فقط زن ها مي خواهند ازدواج كنند. زن ها روياي ازدواج را در عمق وجودشان مي پرورانند، روياي ازدواج را در عمق وجودشان حمل مي كنند و اين امر با عث مي شود كه گاهي خسته شوند و همه چيز را رها كنند: همه چيز را رها مي كنند تا تنها باشند و چه بهتر كه به كل تنها باشند

"کریستین بوبن"

یکشنبه بیستم آبان 1386

چشمانم رابسته ام...

به هیچ چیز فکر نمی کنم...

حتی به هیچکس ...

حتی تو که برایم به هیچکسان نپیوستی!

حتی تو...

...

چشمانم را بسته ام...

اینبار چه قدر همه چیز فرق می کند...

تاریک نیست...

همه جا روشن است...

تمام رگ های درون چشمم را میبینم...

...

خواب نیستم...

فقط چشمانم را بسته ام.

جمعه هجدهم آبان 1386

این روزها همه چیز عجیب شده است.

همه چیز...

حتی خرید های مادر...

حتی حرف های من و زهرا...

حتی بحث‏های ِکلاس ِ مبانی نظری...

حتی ...

 

همه چیز!!!

دوشنبه چهاردهم آبان 1386

شب‏ها را باید خوابید.

شب را خدا آفرید تا بخوابی.

نه اینکه توی رختخواب فکر کنی!

پ.ن:بیاموزم

سه شنبه هشتم آبان 1386

کاش تمام ِ ناتمام ِ من

با تو...

تمام نمی شد!!!

اما چنین نمی شود...

من اینچنین نمی شوم.

 

پ.ن:فراموش نکنیم

حرف هایمان را...

احساسمان را...

لحظه هایمان را...

شنبه پنجم آبان 1386

گرفتاری ِ این روزهایم را دوست دارم...

 

باید لحظه لحظه‏هایش را آبی کنم.

آبی...

از همان آبی‏های خاص که من عاشقش هستم.

رنگ همان شالی که زیاد نمی‏پوشمش...

باید لحظه لحظه هایمان را آبی کنیم.

همان آبی ِ خاص!

درست به رنگ گردنبندی که ...