تبليغاتX
خیال
جمعه بیست و هفتم مهر 1386

تو سالروز تولد نداری

چون همیشه زنده بوده ای

تو هرگز متولد نشده ای

و تو هرگز نخواهی مرد.

 

هر هدیه از جانب یک دوست

 آرزویی برای شادمانی توست.

 "ریچارد باخ"

 

پ.ن: ( با ربط ،خیلی با ربط)

حرف دل!!!

دوشنبه بیست و سوم مهر 1386

باور نمی کنی!

من در کویر روییده ام

سبزترینم در این پهنه ی خشک

روزی دگر بار جاری خواهم شد به سوی آبی ِ آب...

و خواهم پیوست به عمق آبی آن...

جمعه بیستم مهر 1386

هر بار که چشم می بندم و...

می خواهم نبینم!

نگاه تو، تا اعماق وجودم رخنه می کند.

...

چه خوب که نگاهم را، از نگاهت ندزدیدم!

...

مدیونم به تو و

آن لحظه، که خواستی و

من خیره نگاهت کردم.

دوشنبه شانزدهم مهر 1386

می گفتی: حتی اگه ازت خواستم که بری از زندگیم، تو نرو...

تو بمون، برای همیشه.

...

اون روز رو، اون لحظه رو، خوب یادم هست...

تو خواسته‏ت رو ...؟!

...

 

جمعه سیزدهم مهر 1386

 ای مهربان‏ترین مهربان ِِ روزهای ِِ نامهربان ِ زندگیم... 

یکشنبه هشتم مهر 1386

پیاده که مسیر را طی می کردم...

پیاده که خاطره ها را گز می کردم...

پیاده که اولین برگ های پاییزی را زیر پا له می کردم...

صدا می دادند...

خش خش نبود.

قِرش قِِرش یا شاید خرش خرش ...

نمی دانم!

اما، هرچه بود صدای دلم بود که...

شنبه هفتم مهر 1386

تو اومدیُ با دوست داشتنت، دوست داشتن رو یادم دادی...

.

.

.

.

.

یادت هست؟!

پنجشنبه پنجم مهر 1386

یکی: هیچ پسری، با دوست دخترش ازدواج نمیکنه.

اون یکی: آره خوب،چون با دوست دختر ِ یه پسر دیگه ازدواج می کنه!!!

دوشنبه دوم مهر 1386

روزه رفتن را تاب ندارم...

ساعت به پنج که نزدیک می شود بی هوش می شوم...

بی هوش!!!

از حال می روم...

تاب نمی آورم...

صورتم کبود می شود.

روز اول،

 مامان ترسید،

بابا عصبانی شد.

من اما،خوشحال!!!

رروز دوم نه مامان ترسید و نه بابا عصبانی شد!!!

همه چیز را به همان بالشت ِ با طرح پاییزم گفتم...

نه عصبانی شد و نه ترسید...

تحملم کرد...

بغلم کرد...

درکم کرد!!!

در سکوت، سرم را روی شانه اش گذاشت...

روز سوم هم...

و...

 

اذان که می گویند همه چیز فرق می کند...

صدایش را که می شنوم هوشیاری می شوم، مدهوش...

مسخ می شوم...

چه شده ام این روزها فقط خودش می داند...

...

پ.ن:میل نداشتن به غذا را ...!