تو سالروز تولد نداری
چون همیشه زنده بوده ای
تو هرگز متولد نشده ای
و تو هرگز نخواهی مرد.
هر هدیه از جانب یک دوست
آرزویی برای شادمانی توست.
پ.ن: ( با ربط ،خیلی با ربط)
حرف دل!!!
خدا یکیست پس با و جود من تو را خدایی نباید
تو سالروز تولد نداری
چون همیشه زنده بوده ای
تو هرگز متولد نشده ای
و تو هرگز نخواهی مرد.
هر هدیه از جانب یک دوست
آرزویی برای شادمانی توست.
پ.ن: ( با ربط ،خیلی با ربط)
حرف دل!!!
باور نمی کنی!
من در کویر روییده ام
سبزترینم در این پهنه ی خشک
روزی دگر بار جاری خواهم شد به سوی آبی ِ آب...
و خواهم پیوست به عمق آبی آن...
هر بار که چشم می بندم و...
می خواهم نبینم!
نگاه تو، تا اعماق وجودم رخنه می کند.
...
چه خوب که نگاهم را، از نگاهت ندزدیدم!
...
مدیونم به تو و
آن لحظه، که خواستی و
من خیره نگاهت کردم.
می گفتی: حتی اگه ازت خواستم که بری از زندگیم، تو نرو...
تو بمون، برای همیشه.
...
اون روز رو، اون لحظه رو، خوب یادم هست...
تو خواستهت رو ...؟!
...
پیاده که مسیر را طی می کردم...
پیاده که خاطره ها را گز می کردم...
پیاده که اولین برگ های پاییزی را زیر پا له می کردم...
صدا می دادند...
خش خش نبود.
قِرش قِِرش یا شاید خرش خرش ...
نمی دانم!
اما، هرچه بود صدای دلم بود که...
تو اومدیُ با دوست داشتنت، دوست داشتن رو یادم دادی...
.
.
.
.
.
یادت هست؟!
یکی: هیچ پسری، با دوست دخترش ازدواج نمیکنه.
اون یکی: آره خوب،چون با دوست دختر ِ یه پسر دیگه ازدواج می کنه!!!
روزه رفتن را تاب ندارم...
ساعت به پنج که نزدیک می شود بی هوش می شوم...
بی هوش!!!
از حال می روم...
تاب نمی آورم...
صورتم کبود می شود.
روز اول،
مامان ترسید،
بابا عصبانی شد.
من اما،خوشحال!!!
رروز دوم نه مامان ترسید و نه بابا عصبانی شد!!!
همه چیز را به همان بالشت ِ با طرح پاییزم گفتم...
نه عصبانی شد و نه ترسید...
تحملم کرد...
بغلم کرد...
درکم کرد!!!
در سکوت، سرم را روی شانه اش گذاشت...
روز سوم هم...
و...
اذان که می گویند همه چیز فرق می کند...
صدایش را که می شنوم هوشیاری می شوم، مدهوش...
مسخ می شوم...
چه شده ام این روزها فقط خودش می داند...
...
پ.ن:میل نداشتن به غذا را ...!