تبليغاتX
خیال
سه شنبه سی ام مرداد 1386

در فراسوی دلتنگی هایم به آنی میرسم که بیش از هر کسی  شبیه به توست.

................................

گاه مسافت هایی طولانی، کوتاه می شوند...

بی آنکه چیزی تغییر کند!

مگر چشمانی بسته که تمام مسیر، در کنارت نگران بیماری چشمانت هستند.

.................................

ممنون

سه شنبه نهم مرداد 1386

از ته دل  می خندید ...

با صدای بلند برایم از روزگار خوشش تعریف می کرد...

از عقد کرده ی مهربانش که 14 راس گوسفند مهرش  کرده...

از بزرگ ترین آرزویش که آمدن به بیمارستان نمازیست! و  خالی دیدن  تمام تخت هاست...

و...

چه قدر مهر بان بود.

از ته دل می خندید.

از عمق وجودش...

... اینکه بالاخره کسی در این شهر پیدا شد تا با تمام وجود حرفهایش را گوش دهد و به لبخند میهمانش کند...

شاید نمی دانست این یک نفر از اینکه در کنارش نشسته ای و اینچنین از ته دل می خندی ،تمام وجودش شاد می شود...

شاید نمی دانست که او مدت هاست منتظر است تا خنده ای این چنین در جمع دوستانش ببیند...

...

آیا می آید آن روز که تمام حرف ها و smsها خبر از شادی و آرامش دهد؟!

دلم برای همه میسوزد.

خنده های از ته دل کجاست؟

شاید این دخترک صورت سوخته همه اش را ربوده ُ زیر ِ لباس رنگارنگ ِ پر چین ُ زیبایش پنهان کرده!!!

جمعه پنجم مرداد 1386

این گونه دوست داشتنت...

همه چیز فرق می کند!

چرا هر چه اراده می کنم نمی شود؟

...

تو نمی دانی...

من نیز...

هر چه می کنم نمی شود...

نمی شود دوستت نداشت!

...

من، نمی خواهم.

تو، نمی گذاری.

 

رسم عاشقی را، تو می آموزییَم هر بار...

باید سپاست بگویم یا...؟

چه قدر همه چیز فرق دارد!

چرا؟

تو این گونه می خواهی؟

من این چنینم؟

...

همین که دوست می داریم ،پاسخیست برای این همه متفاوت بودن.

 

سه شنبه دوم مرداد 1386
چه آسان می شود فهمید همه چیز را...

و چه سخت است این...