شنبه دوازدهم خرداد 1386
از سفر...
از رفتن...
از کنده شدن از گذشته ها...
بیزارم
اما...
باید کوله ام را ببندم
این بار بی آنکه عزم سفر داشته باشم!
خودم را برای سفر به نا کجایی که نامش را ،حتی نمی دانم آماده می کنم.
راستی! تو که دلت سفر دو نفری می خواهد، سال هاست...
و این روزها بیشتر
من خودم را آماده ی آمدن کردم...
شاید تو مقصد را بدانی...
دستانت ،دستانم را خواهند گرفت...
و با خود خواهند برد
شاید به آنجا که، توان غلطیدن در آب گل آلود باشد...
‡ | خیال |
