تبليغاتX
خیال
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

همیشه من هستم و من...

از آنروست که هرگز تنهایی را نچشیدم...

آری ،من همیشه کنارم است...

 

پ.ن: تو هم اومدی و شدی جزئی از من...
خودم تو رو اینجا راه دادم یا خودت اومدی...

 من نمی دونم...

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

بوی بهار می آید و من می ترسم از آمدن فصلی نو...

کاشکی فصل ها تکرار نمی شدند...

کاش تاریخ های تقویم روزها را  به یاد نمی آوردند...

کاش جای بهار فصلی می آمد که نامش را نمی دانستیم...

شاید کاش تکرار، در آفرینش نبود...

 

 

پ.ن:وقتی تو خوبی همه چیز خوب است...

حتی فصل ها که تغییر می کنند ...

 

اگه کم به اینجا میرسم...

همش تقصیر اون انتخاب واحد عجیب غریبه...

که اون طوری هم که می خواستم نشد...

فقط همه روزام پر شد...

سه شنبه یکم اسفند 1385

دیروز مثل هر روز نبود...

مسخره ست...

مگه نه!!!

آخه روزا هیچ کدوم مثه هم نیستن...

با تمام روزمرگی های ِ موجود، بازم با هم فرق می کنن...

ربطی به اتفاق ها نداره...

بیشتر حسی ست...

...

راستی اینو می دونی که:

روزهامو تو متفاوت می کنی...

تو خوب یا خوب ترش می کنی....

و گاهی هم...

اما این روزها خوب بود.

پ .ن: ممنون.