چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
پ.ن:...
‡ | خیال |
خدا یکیست پس با و جود من تو را خدایی نباید
بالاخره امتحانا و تحویل کارا تموم شد و من دوباره تونستم یه سری به اینجا بزنم...
اما نمی دونم چرا حرفی نیست برای نوشتن اینجا...
چرا؟
شاید حرفا خیلی شخصی شدن و دیگه ...
شاید دیگه حرفی نمونده...
...
...
...
...
بی خیالی ِ مفرط...
خاطرات ِ مصور...
نگفتن ِ آنچه می گفتم...
گفتن ِ آنچههایی که هرگز نگفتم...
دیدن ِ نادیده ها...
شکستن ِ سکوت چندین ساله...
شکستن ِ بغض، بی اشک...
لبخند...
...
و ...
شاید آرامش!!!
....................................................................................
پ.ن: اگه متوجه نشدید ،ببخشید...