تبليغاتX
خیال
چهارشنبه بیستم دی 1385

پاييز رفت و زمستون اومد...

زمستون سرد...

زمستون كه عاشق سرما و برف سفيدش بودم...

 

 

فقط یه دلیل واسه دوست نداشتن زمستون بود...

با اومدنش، پاییز رو ازم می گرفت!!!

 

 

پاييز رفت و زمستون اومد...

زمستون سرد...

کاش هنوزم  اولین بارون زمستون، برف این نزدیکی ها رو یادآوری می کرد...

کاش هنوزم عاشق وقتایی بودم که یه وسعت سفید و دست نخورده چشمام رو می سوزوند....

کاش هنوزم  عاشق یخ زدن دستام و بیحس شدن پاهام بودم...

کاش زمستون فقط  پاییز رو ازم گرفته بود...

کاش...

 

 

پ.ن:فصل پنجم هم می رسه...

ممنون که هستی...

و برای اومدن فصل پنجم با من لحظه ها رو می شماری ...

 

ببینید! یه عالمه تغییرات..

جمعه پانزدهم دی 1385

حرف می زنه...

ادامه می ده...

هیچی نمی شنوه...

فریاد می زنه :

از سه نقطه ها خوشم نمی آد...

خوب یه چیزی بگو...

 

اما هیچی نمی شنوه!

...

یعنی نفهمیده...

همین سه نقطه هاست، توی حرفام که منو تعریف میکنه...

 ...

واسه همینه که او کلی با همه فرق داره...

-واسه من-

همه سه نقطه هام رو درست فهمید...

همه سکوت هامو شناخت...

و همه رو جواب داد...

 

دوشنبه یازدهم دی 1385

ممنونم از تو عزیز، و دعوت من به این بازی ِ شب های یلدا!!!

 

چیز زیادی پنهان ندارم،

جز آنان که درونم می گذرند،

و مهم تر از همه، همان یکیست که...

و آن مهم هم، بهتر است پنهان بماند تا خودش روزی -شاید هرگز- فاش شود!!!

...

...

شب طولانی...

من

و دوست داشتن شب!!!

اما پاییز...

پایان ِ پاییز برایم مبارک نیست،

تبریک نگفتنم، هم از این روست.

...

...

خیلی از شب های زندگیم یلدان...

یلداهایی که دوستشون ندارم!

 

پ.ن: یه خط مونده به آخر، شاید یکی از همون 5 تا اعتراف ِ بازی ِ یلدا بود