۱-
واسه اشک ریختن یه بالشت زرد دارم با یه طرح انتزاعی پاییز..
با بارون چشمای من برگای اون خیس میشن و
دیگه وقت عبور هیچ عابری صدای خش خش برگا نمی آد
...
..........................................
۲-
استاد نیومده…
همه خوشحال بر می گردن سمت خونه و خوابگاه…
من و رها تنها میمونیم تو آتلیه…
هی بحث پسر قد بلنده ی کلاس صبح رو وسط می کشه…
اونم مثه بقیه فهمیده آقا قد بلنده از من خوشش می آد …
من حوصله ندارم…
هی از اون حرف میزنه…
سعی میکنه احساس منو بفهمه...
موفق میشه...
فهمیده ازش خوشم می آد...
…
…
ادامه میده...
می دونی فلانی دخترا رو مثه کفش میبینه…
یکی خوشکله…
یکی راحته…
اون یکی باهاش احساس خوبی داره و…
….
می پرسم:رها تو جای من بودی چی کار می کردی؟!
رها تو هم دوسش داری؟
میگه…
من نمی تونم یه کلکسیونر رو دوست داشته باشم…
میگه ببین، واژه هاش حتی واسه منم آشناست…
و…
ازم می خواد مواظب خودم و دلم باشم...
...
من:
رها مرسی…
واقعا مرسی…
خیلی کمکم کردی…
…...
...
یکی دو هفته از اون ماجرا میگذره...
آقا خوش تیپه از جلو در کلاس رد میشه...
یه کفش پاشه،با مارک رها!!!!
...
حالا یه عالمه سوال همهی وجودمو گرفته...
رها چی شد، شدی کفش ِ آقا خوش تیپه؟!
رها چی شد، شدی دوستداره یه کلکسیونر ؟!!!
رها چی شد ...؟
...
های...عجب زمونه ای شده!!!
………………………………………………………………………………………..
پ.ن:1- این یه داستان خیالی بود که از یه مکالمه واقعی برگرفته شده....
2-من و زهرا همیشه اولین کسایی بودیم که بعد از تعطیلی کلاس از دانشگاه خداحافظی میکردیم.
3- بین کسایی که من میشناسم کسی به اسم رها نیست.
4-هیچ وقت از هیچ پسری تو دانشگاه خوشم نیومد.
...
...
............................................
-۳
گریستنم اشک ندارد و خندیدنم صدا
لعنت به هر چه بغض بی صداست...
...
تنها امیدم اینه که، تو یکی از این بغض کردنام خفه می شم ،اونوقت دیگه تا آخرش بلند بلند می خندم!!!!
...
..............................................
۴-
تو احساس پاکت را به دیگری دادی و من احساس کودکانه ،خالصانه و دست نخورده ام را به تو
...
.............................................
۵-
مثل مار به خودم میپیچم...
اما من هرگز معتاد نبوده ام....
آنچه در ترکش هستم چیزی به غیر از هر نوع اعتیادیست....
اما دردناکی اش چیزی شبیه با آن...
...
.............................................
۶-
کاش هر آنچه باید تمام شود
هرگز شروع نشده بود
کاش هرگز شروع نکرده بودی
تا
روزی بخواهم تمام کنم آنچه را که تو آغاز کردی!!!
...
.............................................
۷-
یعنی اون روز منم خاطره ی خوبی در خاطرش هستم؟
یعنی اون روز به خاطر اینکه دستش در دست من نیست دل تنگ میشه؟
یعنی اون روز دوست داره بازم به صورتش نگاه کنم؟
یعنی اون روز دلش می خواد بازم دستشو رو شونم بذاره؟
یعنی اون روز دلتنگ ِ شیطنت هام میشه؟
یعنی اون روز دلتنگ ِ اذیت کردنم میشه؟
یعنی اون روز من چه حالی میشم؟
کاش اون همیشه باشه.کاش اون روز هیچ وقت نیاد....
....
...
.....................................................
آخرین حرف:تمام نوشته های بالا رو قبلا نوشته بودم ...
تاریخ یا حس گذاشتنشون تمام شده بود و من ...
اما امروز همه را یک جا میذارم اینجا و کوله بارم رو میبندم...
...
کلی زیاد بودن اما چون همیشه عاشق عدد هفت بودم فقط هفت تاش رو گذاشتم اینجا...
...
...
شاد باشید...
خدا نگهدار.