تبليغاتX
خیال
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385

اینجا نبودم...

روزهای گذشته را در جایی گذارندم که آسمانش اصلن به آسمان اینجا شبیه نیست...

فهمیدم همه جا آسمان یک رنگ نیست...

و هیچ کجا به زیبایی اینجا...

به زیبایی آسمانی خیالی که ماهش را خودم ،با دستان ظریف و کشیده ام وبا همان قلم موی دوران کودکیم کشیدم...

...

ماه؟!

و باز هم از ماه گفتن و از ماه نوشتن...

هرجه می کنم باز هم شب می شود و ماه به آسمان می آید...

...

پ.ن:نمی دونم کی اینجا رو به روز کرد (چشمک)...

اما ممنونم...

ممنون به خاطر اینکه دل تنگی هایم را شاید ذره ای از میان برد.

چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
اگر تو باز نگردی

قناریان قفس را كه آب خواهد داد

كه دانه خواهد داد؟

اگر تو باز نگردی

بهار رفته چه گونه دوباره می‏آید

درخت سیب چه گونه شكوفه می‏بندد

و دشت سوخته دیگر

چگونه می‏خندد

اگر تو باز نگردی

كبوتران محبت را

شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

شكوفه‏های درختان باغ حیران را

تگرگ خواهد زد

اگر تو باز نگردی

به طفل ساده خواهر

كه نام خوب تو را

ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است

چه گونه با چه زبانی توانم گفت

كه بر نمی‏گردی

و او كه روی تو ندیده در عمرش

دگر نخواهد دید

و نام خوب تو در ذهن كودك معصوم

تصوریست همیشه

همیشه بی‏تصویر

اگر تو باز نگردی

نهال‏های جوان اسیر گلدان را

كدام دلبر گل‏چهره آب خواهد داد

كدام كدبانو

به سوزن و نخ خود پرده‏های توری را

به پشت پنجره‏ام پیچ و تاب خواهد داد

اگر تو باز نگردی

امید آمدنت را به گور خواهم برد

و كس نمی‏داند

كه در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

چگونه خواهم مرد

"حمید مصدق"

پ.ن:برای او كه آرزو می‏كردم خواننده شعرم باشد... 

جمعه دوازدهم خرداد 1385

۱-

واسه اشک ریختن یه بالشت زرد دارم با یه طرح انتزاعی پاییز..

با بارون چشمای من برگای اون خیس میشن و

دیگه وقت عبور هیچ عابری صدای خش خش برگا نمی آد

...

..........................................

 

۲-

استاد نیومده…

همه خوشحال بر می گردن سمت خونه و خوابگاه…

من و رها تنها میمونیم تو آتلیه…

هی بحث پسر قد بلنده ی کلاس صبح رو وسط می کشه…

اونم مثه بقیه فهمیده آقا قد بلنده از من خوشش می آد …

من حوصله ندارم…

هی از اون حرف میزنه…

سعی میکنه احساس منو بفهمه...

موفق میشه...

فهمیده ازش خوشم می آد...

ادامه میده...

می دونی فلانی دخترا رو مثه کفش میبینه…

یکی خوشکله…

یکی راحته…

اون یکی باهاش احساس خوبی داره و…

….

می پرسم:رها تو جای من بودی چی کار می کردی؟!

رها تو هم دوسش داری؟

میگه…

من نمی تونم  یه کلکسیونر رو دوست داشته باشم…

میگه ببین، واژه هاش حتی واسه منم آشناست…

و…

ازم می خواد مواظب خودم و دلم باشم...

...

من:

رها مرسی…

واقعا مرسی…

خیلی کمکم کردی…

…...

...

یکی دو هفته از اون ماجرا میگذره...

آقا خوش تیپه از جلو در کلاس رد میشه...

یه کفش پاشه،با مارک رها!!!!

...

حالا یه عالمه سوال همه‏ی وجودمو گرفته...

رها چی شد، شدی کفش ِ آقا خوش تیپه؟!

رها چی شد، شدی دوستداره یه کلکسیونر ؟!!!

رها چی شد ...؟
...

های...عجب زمونه ای شده!!!

………………………………………………………………………………………..

پ.ن:1- این یه داستان خیالی بود که از یه مکالمه واقعی برگرفته شده....

2-من و زهرا همیشه اولین کسایی بودیم که بعد از تعطیلی کلاس از دانشگاه خداحافظی میکردیم.

3- بین کسایی که من میشناسم کسی به اسم رها نیست.

4-هیچ وقت از هیچ پسری تو دانشگاه خوشم نیومد.

...

...

............................................

-۳

گریستنم اشک ندارد و خندیدنم صدا

لعنت به هر چه بغض بی صداست...

...

تنها امیدم اینه که، تو یکی از این بغض کردنام خفه می شم ،اونوقت دیگه تا آخرش بلند بلند می خندم!!!!

...

..............................................

۴-

تو احساس پاکت را به دیگری دادی و من احساس کودکانه ،خالصانه و دست نخورده ام را به تو

...

.............................................

۵-

 

مثل مار به خودم میپیچم...

اما من هرگز معتاد نبوده ام....

آنچه در ترکش هستم چیزی به غیر از هر نوع اعتیادیست....

اما دردناکی اش چیزی شبیه با آن...

...

.............................................

۶-

کاش هر آنچه باید تمام شود

هرگز شروع نشده بود

کاش هرگز شروع نکرده بودی

تا

روزی بخواهم تمام کنم آنچه را که تو آغاز کردی!!!

...

.............................................

۷-

یعنی اون روز  منم خاطره ی خوبی در خاطرش هستم؟

یعنی اون روز به خاطر  اینکه دستش در دست من نیست دل تنگ میشه؟

یعنی اون روز دوست داره بازم به صورتش نگاه کنم؟

یعنی اون روز دلش می خواد بازم دستشو رو شونم بذاره؟

یعنی اون روز دلتنگ ِ شیطنت هام میشه؟

یعنی اون روز دلتنگ ِ اذیت کردنم میشه؟

یعنی اون روز من چه حالی میشم؟

کاش اون همیشه باشه.کاش اون روز هیچ وقت نیاد....

....

...

.....................................................

آخرین حرف:تمام نوشته های بالا رو قبلا نوشته بودم ...

تاریخ یا حس گذاشتنشون تمام شده بود و من ...

اما امروز همه را یک جا میذارم اینجا و کوله بارم رو میبندم...

...

کلی زیاد بودن اما چون همیشه عاشق عدد هفت بودم فقط هفت تاش رو گذاشتم اینجا...

...

...

شاد باشید...

خدا نگهدار.

 

چهارشنبه دهم خرداد 1385

چون خورشید تابنده بر قلبت...

چون کوه استوار بر روحت...

و چون رود جاری در وجودت...

 من هستم...

..........................................

خوب می دانم...

چشمهایت به من دروغ نمی گویند...

 

سه شنبه نهم خرداد 1385

امروز خبری شنیدم از یه دخملی که نه میشه اسمشو دوست گذاشت...نه دشمن ...نه...

کلی خوشحال شدم...

خدا کلی بهم حال داد...

وقتی فهمیدم که...

خوشبختی حس خوبیه...

چه واسه خود آدم، چه وقتی واسه دیگرون میبینی...

...

کلی صبحم خوب شد...

اینقدر خوب بود که ،کلی سعی کردم تا بتونم خودمو کنترل کنم ...

هیچ وقت فکر نمیکردم احساسم با شنیدن این حرفا این جوری شه....

...

خلاصه اینکه امیدوارم تا باشه از این خبرا باشه...

...

راستشو بخواین خودمم موندم این همه خوشحالی واسه چی بود؟!

...

...

وقتی به روزای گذشته فکر می کنم، به دیوونگی ِخودم مطمئن میشم...

 

جمعه پنجم خرداد 1385

 

خدا همین نزدیکی هاست...

آنقدر نزدیک که کافیست دستانت رابه سویش ببری و به آغوشش بکشی...

...

کافیست چند بار در آغوشش آرام گیری تا دیگر حتی لحظه ای تنهایت نگذارد...

...

خدایا ازت ممنونم...به خاطر آنچه که به من دادی...به خاطر آنچه که به من ندادی...به خاطر آنچه که دادی و از من گرفتی....

...

ممنونم که همیشه بهترین راه رو در مقابلم قرار میدی...

پروردگارم در کنارت آرام شدن بزرگترین هدیه است از جانب تو  

….

خدایا تنهایم نگذار...

خدایم مرا ببخش...

دوشنبه یکم خرداد 1385

تو يه مسير هميشگي مي رفت و مي رفت.

او غريب بود ،همه كس وهمه چيز غريبه.

چشماشو بست،آشنايي رو ديد.از اون روز ،فهميد وقتي احساس غربت مي كنه بايد چشماشو ببنده.

او مدت هاست که چشماشو باز نكرده

او مدت هاست که خوابیده...