تبليغاتX
خیال
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385

میگم مهربونه...

واسه همه، هم من و هم بقیه...

میگه...

عزیزم چشماتو باز کن...

اگه واقعاً مهربون بود اینقدر با دیگرون مهربون نبود...

 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385

 مردنم نيست مهم
         مردنم را اين چنين مي دانم:
   رفتن تو،اما
             تو برو
                 زنده بمان
قولي مي خواهم
           از تو و از دل تو
    كه فراموش كني
           اين من عاصي را.
به دلت آمده ام و تو را اين گونه
        به دلم راه دادم
اي همه هستيِ من،
         تو برو،باكي نيست!
زنده گي مي گذرد
         مردنم نيست مهم.
من كه خوب مي دانم 
          رفتنت از دل من،
      نيست ممكن… 

        پس ببخشاي مرا…

.........................................................................................................                      پ.ن:قبلانا یه موضوعی پیش اومد که این نوشته ی بالا رو، روی کاغذ آوردم...                                          اما فعلن قصد مردن ندارم...(چشمک)

 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

خوابیدم و منتظر م تا بیاد...

آهسته اسممو صدا کنه

وقتی سکوت رو شنید نزدیک بشه ...

گونه م رو ببوسه...

پتو را صاف کنه...

من هم خودم رو لوس...

...

می خنده و از دست شیطنت من ،خدا رو صدا می کنه ُ برام بهترین ها رو آرزو...

...

امشب مامان در اتاقمو نمیزنه...

مامان رفته مسافرت...

دل کوچولوی منو جا گذاشته ...

دلم واسش تنگ شده.......

....

نمی دونم الان اگه 2-3 هفته قبل بود چه طور میتونستم تحمل کنم؟!

....

...

سفر مامان و دلتنگ شدن رو، با بودن تو می تونم تحمل کنم اما یه لحظه ناراحتی تو رو نه.

دل کوچولوم  پر از غم میشه اگه حتی یه کوچولو ناراحت باشی...

جون نیلو مواظب خودت باش...

باشه؟

 

 

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385

همیشه از اینکه کسی رو دوست داشته باشم که دوستم نداشته می ترسیدم...

واسه همینم هیچ وقت نه به کسی فکر می کردم و نه کسی رو به زندگیم راه می دادم...

....

تا اینکه تو اومدی...

تو اومدیُ با دوست داشتنت، دوست داشتن رو یادم دادی...

...

حالا از این می ترسم که عاشق کسی بشم که فقط دوستم داره...

کسی که می دونم حقیقتا دوستم داره...

کسی که می دونه خالصانه دوستش دارم...

کسی که به خاطر اونچه که هستم دوستم داره نه اونچه که دوست داشته،من هستم...(ممنون)

...

بهتر از هر کسی جایگاهت رو تو وجود من میدونی...

بهتر از هر کسی میدونی که کجا بودم و الان کجا هستم...

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385

تنها بودم...

چشمام پر از خواب بود...

...

پرده رو کشیدم ...

چراغ ها رو خاموش کردم...

...

تلفن زنگ زد...

داریم میام اونجا...

-مامان اینا خونه نیستن...

اشکال نداره...

میایم پارسا هم دلش واست تنگ شده، یه کار مهم هم باهات داره که میگه راز ِ و نمی تونه به هیچکی جزتو بگه...

...

زنگ در...

پارسا: نیلوفر منم

ذوق زده می پره تو بغلم

همدیگرو غرق بوس میکنیم ...

دستمو میکشه می بره تو اتاق...

پارسا یی چی کارم داری؟

نیلو فر الان کلی وقته دلم می خواد یه خواهر داشته باشم.شکل مامانم...

میگم آخه اون بیاد کلی واسه تو بد میشه...

توجه ها به تو کمتر میشه...

و...

....

هرچه کردم تا حس حسودیش بر انگیخته بشه نشد که نشد...

...

نیلوفر من همه چیزامو بهش بدم...

اصلن اون بره جای من پیش مامان بابا بخوابه...

اذیتش نمی کنم...

تازه مواظبش هم هستم...

هر چی هم بگه قبول می کنم...

و....

...

آخر کار هم گفت تو رو خدا راضیشون کن واسم یه خواهر بیارن ،داداشم بود اشکال نداره...

...

چی کار کنم آخه؟ یکی نیست به این بچه بگه آخه من سر پیازم یا ته پیاز؟هان؟

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385

راه می رفتم،زمین می خوردم...

زمین می خوردم، خاکی می شدم...

سرا پا پر از خاک و گل بودم، می خندیدم...

شیطنت می کردم ...

بچه بودم ...

بچگی هایم همین نزدیکی هاست...

چند روزی ست شاید کمی بزرگتر شده ام...

آن هم شاید!

چند روزی، نه چندان دور....

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385

عجیب است...طولانی ترین مسیر ها رو در یک ثانیه پیمودن ، در انتظار به پایان رسیدن کوتاه ترین راه ها در گِل غلطیدن...

.................................

توی جاده داریم میایم...

یهو از ته دلم داد می کشم وای حواستون هست چی شده....؟!!!

تموم شد ....

هر کی از احساس اون لحظه چیزی می گه...

زهرا که آرزو می کنه کاش بمیره....

مهسا فضول درد گرفته و از اینکه تو جاده موبایلا قطع و وصل میشه به عالم و آدم ناسزا میگه و جیغ میزنه...من الان کلی فضولم، شما احساسمو می پرسین؟!!!

معصوم میگه : خوب بود...

فاطی هم با اون صورت مهربونو خسته اش میگه: سرم درد میکنه دیگه هیچی حالیم نیست....

...

از سردرد به خودم می پیچم...

برای اولین بار سرمو رو شونه ی زهرا میزارم و زهرا با تعجب میگه نیلو....چی شدی یه هو؟

_ هیچی، طوری نیست...

فهمیده که دوباره  اون سردرد لعنتی که از صبح دارم باهاش مچ میندازم اومده سراغم...

دستشو میذاره رو شونم و میگه :نیلوفر میدونی این شاید آخرین باری باشه که با هم تو این مسیر میریم...

...

...

همه جا ساکت شده...

همه توی فکرهاشون گم شدن و راه برگشت رو نمی دونن...

...

چه قدر هلال ماه خوشگله...

همیشه دوست داشتم ازش آویزون شم...(دلم می خواست به اونایی که دوسشون دارم زنگ بزنم بگم ماه ُ ببینید، منو هم ببینید که ازش آویزونم)

مطمئنم زهرا هم همین آرزو رو  داشته...

...

توی ماه، منو اون چی میبینیم که الان مدت هاست بهش خیره شدیم؟!

...

قرارها رو میذاریم...

هر کی فراموش کنه رو بی معرفت می دونیم...

....

خداحافظی و دستایی که تو هوا بالبال میزنن ...

...

...

مروارید نبود،تا شش تایی کنار هم باشیم...

...

روزی که رفت رو یادم نمیره...

دینگ...

نیلو زود باش!!! اس ام اس داری...

...

نیلو خانوم اگر بار گران بودم ،رفتم...

خوبی بدی دیدی ببخش...

مواظب خودت باش...

...

فوری شماره رو می گیرم...

مروارید کجایی؟

مگه قرار نبود همدیگرو ببینیم، 6 تایی...

کجایی تو الان...

تهرانم ...

فرودگاه...

پروازم یه ساعت دیگست....

...

من اینور اشک می آد تو چشام...

میگم: مواظب خودت باش...

سال نو هم مباااااااارک...

تو سوئد هفت سین و فال حافظ یادت نره...

میخنده...

میدونم اونم توی چشماش اشک اومده یا شاید رو گونه ش قطره های اشک راه افتادن...

قطع می شه...

و من هرچی شماره میگیرم خانومه میگه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد...

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385

ممنون به خاطر لطف همه....

کوتاهی منو ببخشید...

یک ماه هم نشد...

خوشحالم که به در خواست اون خواننده ی عزیز هم بی توجهی نشد...

بازم می گم ....

ممنون از کامنت ...

ایمیل ها...

و در واقع ممنون از این همه مهربونی...

 

جمعه یکم اردیبهشت 1385
بنا به درخواست یکی از خوانندگان عزیز به مدت یک ماه احتمالاًتعطیل می باشد...