تبليغاتX
خیال
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384

 درد من اندک نیست...
کیف های بیهوده...
اشک های از ته دل...
خندهای مضحک...
هق هقی همواره...

همه را میدانم...

درد من دانستن...

درد من زیستنیست پر لبخند...

.............................................................................................

پ.ن:دلم گرفته...

نمیدونم شایدم شکسته...

یا شاید...

دلم یه جوریه...

هرچی هست٬ خوب نیست.

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384

والنتاین آمد...

من نه پولی دارم تا شکلاتی یا حتی شاخه گلی بگیرم نه می خواهم  ...

من فقط روحم را به تو می سپارم و تنها یک هدیه از تو می خواهم....

روح من را در همان صندوقچه ای که شهره هرگز وقت ساختنش را پیدا نکرد بگذار....

یادم می آید که صندوقچه ای می خواستی تا ارزشمند هایت در آن ،دور از چشم همه نگه داری....

چه حیف که شهره هرگز وقت نداشت...

چه حیف که من کمرو بودم .

..................................................................................................................................

پ.ن:والنتاین رو فقط به یه نفر تبریک میگم...

امیدوارم والنتاین رو به شما فقط و فقط یک نفر تبریک بگه (چشمک)

روز خوبی داشته باشید...

شنبه بیست و دوم بهمن 1384

کند ذهن ترین بودم در یاد گیری عشق...

اما تو استاد بودی و...

و من پر از تلاش.

........................................................................................................................

پ.ن: همیشه مامانم می گه کاش جای هوش خدا بهت پشتکار داده بود...

خبر نداره اگه استادت رو دوست داشته باشی تلاش میکنی...

اما اینجا باید تلاش کنی تا خوب یاد بگیری بدون اینکه حتی ذره ای هم خودت رو تحمیل کنی...

سعی کن خودت باشی. 

هرگز آنچه رو که نیستی نشون نده.

... 

چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384

اگه قول بدم هر چه این سه چهار سال ِ اخیر اتفاق افتاده رو فراموش کنم...

میشم همون دختر کوچولوی ترسو و مغرور...

میشم همون دختره که تا سر کوچه مدرسه ش هم می ترسید تنهایی بره...

میشم همون دختره که همیشه درز مقنعه ش بغل گوشش بود...

میشم همون دختره که همیشه چهار زانو کف حیاط مدرسه درست روی مرکز زمین بسکت می نشست...

میشم همون دختره که واسه یه 19 ناقابل تمام ناخن هاشو می خورد شب وقتی تنها میشد زار زار اشک میریخت...

میشم همون دختره که با راحیل یه لنگه کفششو عوض می کرد و بااون تو راه خونه زیر برف بستنی می خورد...

میشم همون دختره که وقتی مینا بعد از دو 540 متر رو زمین پهن شده بود از شدت خنده نمی تونست بگه آهای مردم یک نفر این نزدیکی ها دارد می دهد جان....

میشم همون دختره که آگهی فوت مریم رو توی تمام برد های مدرسه زد....

میشم همون دختره که وقتی دبیر زبان از کلاس بیرونش کرد مثه بچه پررو ها رفت تو دفتر و گفت بهم اهانت کردن...(الکی از کلاس انداختم بیرون...جالب این جاست که به مامان گفته بود من چون نیلو رو خیلی دوست دارم می خواستم شما رو ببینم تا با خبر شین چه دوستایی درو وبرشن...مامانم گفته بود همه دوستاشو خیلی خوب میشناسم.)

میشم همون دختره که نون خامه ای گذاشت تو کفش آقاهه که امام جماعت مدرسه بود...

میشم همون دختره که از اول دبیرستان مدیر بهش میگفت خانوم مهندس...

میشم همون دخمله که ....

........................................................................................................

پ.ن:راستی تا اطلاع ثانوی نمی تونم قول بدم پس نمیتونم بشم همون دختره که...

یکشنبه شانزدهم بهمن 1384

 وقتی فهمید تومور سرتاسر ِ مغزمُ گرفته...

گفت همیشه عاشقم بوده و ...

...

چرا بهم زودتر نگفت؟

و هزار تا چرای دیگه...

...

دیشب خواب دید خدا منو از اون نمی گیره...

...

از خواب پرید و بهم زنگ زد...

...

یه کابوس دیدم،ترسناک بود.وحشتناک بود.کمکم کن.

...........................................................................................................

پ.ن:فقط یه نوشته بود...

نه من تومور دارم و نه او دروغگو...

 

 

جمعه هفتم بهمن 1384

کوره آتش رو برای دشمنت اونقدر داغ نکن که خودت رو بسوزونه...

...

یه نفر که هاله بینی خوب بود جمله بالا رو چندین بار تکرار کرد٬ طوری که انگار رسالتش بود و می خواست به همه هشدار بده...

گفت در متافیزیک استعداد خوبی دارم...

اما من هیچ وقت از این کلاسای متافیزیک و هاله بینی و حقیقت شناسی ِ مردم رو دوست نداشتم...

بذارین همه رو اونجوری بشناسیم که اونا دوست دارن،یا بهتر بگم بذارین همه رو جوری ببینیم که خودمون دوست داریم...

آره یه جورایی باید خودمون گول بزنیم...

باور کنید که حس ششم داشتن اصلن خوب نیست...

اونم همین اعتقاد رو داشت...

...............................................................................

یه مدت اصلن وقت نشد بیام سراغ اینترنت

سرم کلی شلوغ بود...

جشنواره فیلم...

 امتحانا...

تحویل پروژه ها...(که البته هنوزم کلی کار مونده)

کارآموزی هم که قوزِبالاقوز...

ببخشید!