تبليغاتX
خیال
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384

لازم نیست عاشق باشی...

دوست داشتن واقعی-هر چند کم- در رو به روی احساس دیگران می بنده...

همدیگرو واقعا دوست داشته باشیم.

....

نمی دونی چه حس خوبیه وقتی ببینی خیلی ها هستند که دوستت دارن اما تو چون یکی دیگرو دوست داری- و دقیقا به همین دلیل-حالت از این احساسشون به هم می خوره و...

.......................................................................................

پ.ن:قبلن ها که اون نبود، اگه کسی به هر طریقی می خواست خودش رو وارد زندگیم کنه به خاطر غرورم-دقیقا به همین دلیل- این اجازه رو بهش نمی دادم اما حالا...

این جوری کلی بیشتر کیف میکنم...

عجیبه اما واقعیت اینه...

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384

شبها...

رو به دیوار می خوابم تا آسمان و ستاره هایش مرا به بازی نگیرند...

وقتی خواب از پلکهایم گذشت ٬رو به دریچه اتاق میکنم...

تا صبح در خواب برای ماه لالایی می خوانم و ماه ...

 

شنبه نوزدهم آذر 1384

انتخاب کویر به عنوان ایده ی طراحی استخر، شاخ گوزن رو سر ِهمه و لبخند تمسخر آمیز روی لب بعضی ها سبز کرد...

استاد خوشش اومد...

نظرم عوض شد...

قایق کاغذی بهتره...

شاخ ها رو ببرید و لبخند رضایت بزنید...

این،یکی از بهترین فکر هاست...

خوب اجراش کن...

حتما استاد ،

سعی می کنم اما قول ...

...............................................................................

تا حالا یه نفر هم پیدا نشده که به شیطنتم اعتراف نکنه!!!

من سعی می کنم اما...

...

-سلام ،استاد من از ساعت 2 اینجا ایستادم تا اولین نفر کارم کرکسیون شه!!!

-عجب...!!!کارت رو بیار

-رو میزتون...

(کار رو تصحیح میکنه،خوشش اومده،اینو از ایرادای الکی که به کارم میگیره می فهمم)

-خوب بود

-تمام شد؟!

-جا ا انم(با یه ناز خاص که فقط مخصوص خودشه)

-کار امروزم تمام شد؟

-بله،خیلی خوب بود،موفق باشی...

-می تونم برم؟!!!

-نه...

-چرا آخه؟!

-باید بمونی،هر کاری دلت می خواد انجام بده ولی نمیشه بری...

-قبول

منم همین کارو کردم،از ساعت 3 تا 5:45 توی کلاس نشستم!!!

خودش اینجوری خواست آخه...

پنجشنبه هفدهم آذر 1384

وقتی دو شب پیش خسته از جلسه امتحان سخت ِ نقشه برداری اومدم خونه،یه خبر، خسته گی رو به تنم گذاشت...

هیچی نمی دونستم ...

فقط یه خبر بود ...

شکه شده بودم...

چهره ی مات لیدا ...

صورت رنگ پریده مروارید...

اشک گوشه ی چشم مرجان...

...

ساعت دو صبح بود و همه خواب...

فکر ِخبر خواب رو ازم گرفته بود...

بی اختیار اشک روی صورتم می ریخت و ...

...

دیشب تلویزیون رو روشن کردم....

کی می تونه جواب گو باشه...

اشک ریختن من و تو جای خالی هیچ کس رو پر نمی کنه...

..........................................................................................

خبرنگاران در آتش

جمعه یازدهم آذر 1384

بی خیال دنیا می شوم و به آن چه ارزش می پنداشتم پشت میکنم...

شبها...

رو به دیوار می خوابم تا آسمان و ستاره هاش مرا به بازی نگیرند...

وقتی خواب از پلکهایم گذشت غلتی میزنم ،غافل از بودن ماه وغافل از بازی ِاو...

چهارشنبه نهم آذر 1384

کاش مغز هم مثله معده بود اونوقت به کمک انگشت همه محتویاتش رو بالا می آوردیم...

شنبه پنجم آذر 1384

روزها را پشت سر می گذاریم و بی آنکه امیدی وجود داشته داشته باشد...

بی آنکه حتی کمی بدانیم چرا دیروز گذشت...

حتی کمی نمی دانیم چرا امروز آغاز کردیم و انتظار فردا را معنایی برایمان نیست...

پوچ و بی هدف،درست مثل همین زندگی ای که خودمان زندگی اش نامیدیم...

اینکه زنده ایم، نفس می کشیم و روز را به شب می رسانیم برایمان شده زندگی...

همه مان به روزمرگی دچاریم...

دچاریم...

در روزمرگی هامان غرقیم بی آنکه بدانیم ...

کاش زندگی عادتی نبود که بدان محکوم شده ایم...

کاش تبعید شدگانی نبودیم به جایی که دنیا می نامیمش...

کاش به بودنمان عشق می ورزیدیم و...

کاش زندگی می کردیم...

کاش زندگانی حقیقی بودیم...