تبليغاتX
خیال
جمعه بیست و هفتم آبان 1384

تو يه مسير هميشگي مي رفت و مي رفت.

او غريب بود ،همه كس وهمه چيز غريبه.

چشماشو بست،آشنايي رو ديد.از اون روز ،فهميد وقتي احساس غربت مي كنه بايد چشماشو ببنده.

او مدت هاست که چشماشو باز نكرده

او مدت هاست که خوابیده...

یکشنبه بیست و دوم آبان 1384

می خندم.

و از خنده ام عکسی می گیرم.

اشک ِچشمم عکس را میشوید.

قاب عکسی به دیوار می کوبم.

....

 دیوار اتاقم پر شده ز قابهای خالی...

 

دوشنبه شانزدهم آبان 1384

گاهی وقتا آدمایی رو که تو حالت standby قرار دادین turn off می شن و هرچی هم که mouseرو تکون بدین یا دکمه هاkeyboard رو بزنید...

جمعه سیزدهم آبان 1384

You hold that special place in my heart that no one else can fill

.......................

اون شب پنجره اتاقم را کنار زدم تا شعاعی از نور ِ چراغ کوچه تاریکی اتاقم را روشنی بخشد،مهتاب عجول تر ز آن تک گل فرشم را به نجوا کشاند:که من روشنی بخش گلبرگ های توام،تنها تویی که در تلالو من میدرخشی و دگر هیچ...

غافل از آنکه نور ماه تمام گل های فرش را در نور خود غرق ساخته بود;و این را بهتر از هر کسی گل فرش اتاقم می دانست...

....................................................................................................

عیدتون مبارک.

عیدت مبارک...

پارسال این روز یه حسی بود ...

نمی دونم خواب بود یا...

واسه همه چیز ممنون...

.........................................................................................................

پ.ن:یادتون می آد پارسال عید فطر ۲۴ آبان بود...                                      

 

چهارشنبه یازدهم آبان 1384

 اگر زندگی انجام وظیفه است...

با تو بودن رقص است و پرواز....

پس از شیطان حرف نزن....

تو هدیه ی خدایی،ای پاک ترین حادثه...

.....................................................................................

پ.ن:ندارد

پنجشنبه پنجم آبان 1384

*خدا یکی ست،پس در کنار من دگر تو را خدایی نباید!!!

حالم داره بد می شه!!!

...

مثه وقت هایی که می گی نیلو ... میخوام تنها باشم...

خودم بهت زنگ میزنم...

و من می فهمم که تا وقتی نخوای نباید مزاحمت بشم...

بعد فکر میکنم و حالم از خودم به هم می خوره...

....

الان منم همین طورم...

دلم می خواد بگم ...

میخوام تنها باشم...

خودم بهت زنگ میزنم...

.....

اما،نمی تونم...

چون فکر میکنم و میگم ،اون که ...!!!

و باز هم حالم از خودم به هم می خوره.

.....

تو این روزا خیلی فرق کردی...

همیشه مهربون بودی اما این روزا خیلی بیشتر....

این روزا منو تو زندگی خودت پررنگ تر کردی و شاید هم میخوای که من این طور فکر کنم....

و شاید هم من اشتباه احساس کردم...

و هزار شاید دیگه...

....

و وقتی به تو فکر میکنم، توانایی پررنگ دیدن خودم رو ندارم....

و باز هم از این احساس حالم به هم میخوره...

....

به راست گفتن هات اطمینان دارم...

اما خوب می دونم که سکوت و ناگفته هایی هم همیشه هست ...

و من هیچ ناگفته ای برای تو ندارم...

....

دلم میخواد این جا اسم تو داد بزنم . بگم:

...تورو خدا،جون هرکی که دوست داری،قسم ت می دم راحتم کن...

من تحمل گم کردن غرورم رو تو وجود کسی که احساسهای زیادی با اجازه ی تو درش گم بشن رو ندارم..

تحمل وقتی که وجود کسانی حضورم رو در قلبت کم رنگ می کنه واسم سخت تر از وقتی هست که  اصلن وجود نداشته باشم...

....

من نمی خوام محدودت کنم...

من نمی خوام توی زندان خودم اسیرت کنم...

من نمی خوام زندان بانت باشم....

پس تو هم نخواه که  عاشق کسی بشم که دل های زیادی دوستش دارن و دلهای زیادی رو ...

....

به این نوشته فکر میکنم و حالم از خودم به هم میخوره...

....

دوستی که نمیشناسمش و شاید اون منو خوب شناخت ،میگفت:تو با خودت درگیری و خیلی زود می میری!!!

....

راستی این بار رو نمیگم ببخش که این طوری گفتم...

هرچه گفتم حق من بوده !درسته؟!

........................................................................................................

پ.ن:خدا یکی است،پس...

این جمله همیشه از بچگی تو ذهنم بوده و می خواستم برای یگانه خدایم همیشه یگانه باشم...

و هنوز هم بهش اعتقاد دارم.

-من از لرزش دستام و گرفتن صدام، وقت خوندن،دیدن و شنیدن خیلی از حرفا می ترسم.میفهمی؟!!

-نمیدونم چرا یه هو یه قدرتی پیدا شد و من تونستم این حرفارو بنویسم...نمی دونم!!!

-نمی دونم خدا هم با من سر جنگ داره.آخه من نخوام بعضی چیزا روبدونم باید کیو ببینم؟خدا جون خودت یکی رو معرفی کن خوب!!

دوشنبه دوم آبان 1384

مهر هم با تمام زیبایی هایی که داره گذشت...

همیشه فصل پاییز و به خصوص اولین ماه ش رو بیشتر از بقیه روزهای سال دوست داشتم،بدون اینکه بدونم کسی تو این ماه متولد شده که ...

............................................................................

هفته اول مریض بودم و گرفتار دکتر و آزمایش ...

چه طوری گذشت خدا میدونه....

مامانیم مسافرت بود و من.....

راستش تنها نبودم نغمه که با هر قطره اشک من هزار بار از چشماش سیل می اومد ،تو که از این مطب به اون آزمایشگاه پا به پای نغمه با من اومدی و نذاشتین حتی یه ذره هم دلتنگ بشم...

ممنون.

-تولد نیایش و زهرا-

....

هفته ی دوم کلاس ها شروع شده بودن و از همون روز اول کلی کار رو سرم خراب شد...

من و تو هم که...

چشمتون روز بد نبینه...

....

هفته ی سوم خیلی بد بود...

دلم گرفته بود...

احساس تنهایی درونی و ضعف همه ی وجودم رو گرفته بود...

اطرافم رو نگاه می کردم و می دیدم که همه با قبل فرق کردن، حتی تو هم عوض شده بودی.

بغضی که داشت خفم می کرد شکست و بیچاره مامانیم تو مسافرت زابرا شد.

پنجشنبه که اومدم خونه همه چی مثل قبل شده بود و منم دوباره شنگول شدم...

-تولد مروارید-

....

هفته ی آخرم که عالی بود...

دل می خواست بهترین جشن دنیا رو واسه تولدت به پا کنم...

-تولد نغمه،تو،مهسا-

....

و آخرین روز مهر ...

خوب بود...

خدا رو شکر...

لحظه های خوب این ماه تمام سختی های سه هفته ی اول رو پاک کرد ...

....................................................................

پ.ن:منتظر رسیدن مهر سال دیگه میمونم...

خدا کنه بتونم مهر سال دیگه  واست یه جشن حسابی بگیرم...

یه سال انتظار راحت نیستا...

شش تا تولد تو یک ماه هم یه جیب جادویی می خواد...

راستی زابرا رو درست نوشتم؟!(یه جوارایی هم معنی کلافه هست)