تبليغاتX
خیال
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384

سنگ ها به سمت دخترک پرتاب می شود ...

و من،تنها من سنگ را به مردی پرتاب کردم که او را از عشق محروم کرده بود...

شنبه بیست و ششم شهریور 1384

دوستش می دارم چرا که می شناسمش به یگانگی و دوستی...

نمی دانی جه قدر...

نمی دانی که من خوشحالم؟! راضیم؟!

چرا که می شناسمت به...

نمی دانی که برایم آیه ی مکرر آرامشی...؟!

این ها را بدان...

بدان که با تو بودن بیشتر از هر چه شادم می کند...

بدان که بهترین هدیه، برایم تو هستی تو...

-بهترین هدیه از طرف بهترین-

و تصور آن که روزی ،ساعتی و حتی لحظه ای را که تو را اینجا-در قلبم-بهترین جای دنیا نداشته باشم،غیر ممکن است...

و از اینکه مرا در بهترین جای دنیا-در قلبت-جا دادی خوشحالم...

شاید همین کافی باشد ٬ دنیای فیزیکی چندان اهمییتی ندارد....

........................................................................

پ.ن:سه شنبه٬بعد از کافی شاپ بلنسی تو٬من و زهرا...

آخرین حرفت وقت خداحافظی....

بدان که بهترینی...بهترین

دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384

خوشحالم.

نه به این خاطر که امروز متولد شده ام .

نه به خاطر یک سال بزرگتر شدن و نه به خاطر شمع هایی که خاموش خواهم کرد و...

تنها به این خاطر که یک سال دیگر هم گذشت .

........................................................................

پ.ن: و خوب می دانم که سال های دیگر هم می گذرند....

خوب یا بدش را نمی دانم و اصلن هم برایم مهم نیست...منتظر می مانم تا روزها بگذرند و روزی رسد که من باشم و آرامش...-در حفره ای تاریک، البته نمی دانم شاید ان جا هم آرامش مرا تنها بگذارد- 

 

پنجشنبه هفدهم شهریور 1384

و من صدایی به بلندی تپش قلب تو شنیدم آنگاه بود که نفس هایم به شماره افتاد و تفاوتی احساس کردم-در تو-،فهمیدم یک مغرور و تهی از احساس عشق هم می تواند از یک عاشق خوشش بیاید و آن گاه بود که در خودم چیز هایی را یافتم ، پنهان ترین ها در خود را ...

من عاشقی را دوست میدارم که عاشق عشق ورزیدن بود...-زمانی که من به عشق و هر آنچه نزدیک به آن می خندیدم و بزرگترین دروغ دنیا را عشق می پنداشتم-

....

نکند آنچه من از تو شناختم،تو نبود؟!!

خوب می دانم که امروز هر چه از تو را دوست می دارم،حتی ناشناخته هایت را ....

باز هم من می مانم و  یک سوال...

............................................................................................

پ.ن:آیا این روزها می شود عاشق شد؟

دوشنبه چهاردهم شهریور 1384

بسیارند کسانی که دوست دارندم و بوده اند کسانی که گاه راست یا دروغ از عشق سخن گفته اند و من همیشه خواسته یا ناخواسته،کَر بوده ام...

تنها معدودی لایق را ، حقیقتا دوست می دارم و تنها، یک نفر را لایق عشق...

عاشق نیستم ،نمی دانم این روزها اصلن می شود عاشق شد؟!

.....................................................................................................

پ.ن:دوست داشته شدن وقتی که دوستش نداری چه قدر خسته کننده است.نکند روزی کسی را خسته کنم؟!!!

یکشنبه سیزدهم شهریور 1384

ویلون زن به یاد دخترکی می نواخت که همه اش شده بود پسرک آوازه خوان.

 

یکشنبه ششم شهریور 1384

گاهی وقتا با خودم میگم:کاش من هم می تونستم بدست آوردنت رو بیشتر از خویشتنت دوست داشتم.

این طوری به آینده فکر می کردم ،و حالا که علاقه و احساست رو، نسبت به خودم می بینم،با همین احساس، به آینده امیدوار می شدم ;و اگر به نتیجه ای، در به دست آوردن تو ،نمی رسیدم(یا اینکه اگر احیاناً از تو بی علاقگی می دیدم) از علاقه م به تو کم می شد و شاید راحت ازت متنفرم رو ،می گفتم و...

...نمی دونم...

شاید باید افسوس خورد از اینکه آنچه رو که دوست دارم، تو و تنها خود ِ توست ،نه اینکه...

-وجود ِ این احساس باعث می شه که فراموش کردن سخت و شاید غیر ممکن بشه-

شاید هم باید خوشحال بود ،چرا که من از معدود مالک های این احساسم.

من خوشحالم.

..................................................................................................

پ.ن:نباید برای رنج کشیدن به خود بالید اما من، این سختی ها رو هم دوست دارم و به خودم می بالم.

پنجشنبه سوم شهریور 1384

هر آن چه را به ذهنم آوردی ،به یاد دارم.

اما تو...

می خواهی آن چه مهمان ذهنت بود را،...

چهارشنبه دوم شهریور 1384

آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود                      

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه زراز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه ی او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد

آری چکنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ایدل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرسن

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل ازین رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

.....................................................

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

بگردابی چو می افتم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود