نیروی ِدوست داشتنیی که گاهی زجرآور میشه...،نیرویی که وقتی احساس کنی فرو ریخته،بدنت احساس میکنه هیچ تکیه گاهی نداره...
هیچ وقت فکر نمی کردم نیرویی بزرگ تر و ارزشمند تر از غرور هم در دنیا وجود داشته باشه!!!
خدا یکیست پس با و جود من تو را خدایی نباید
نیروی ِدوست داشتنیی که گاهی زجرآور میشه...،نیرویی که وقتی احساس کنی فرو ریخته،بدنت احساس میکنه هیچ تکیه گاهی نداره...
هیچ وقت فکر نمی کردم نیرویی بزرگ تر و ارزشمند تر از غرور هم در دنیا وجود داشته باشه!!!
برمودا پوشان را دستگیر می کنند و سوار بر کالسکه ی سیندرلا با خود می برند!!!
.....
چند روزی است ساق پاهایی گاه به کلفتی پای فیل ،گاه به نازکی نی قلیان و گاه به زیبایی تراش های میکلانژ در زیر شلوارهای بلند پنهان است...
خوب شد،آخر...
این روزها پسرک ، تنها در خلوتشان ساق پای دخترکِ محبوبش را می بیند...
وقتی بمیرم چی می شه؟
مرگ رو دوست دارم اگر پشت اون زندگی دوباره تکرار نشه...
اگه با مردن همه چیز تمام بشه چه قدر خوبه....
با اختیار مشکل دارم.در واقع مشکل ِمن چیزیه که اصلن وجود نداره...
با خودم برای حل مسایل حل نشدنی درگیرم.
ذهنم آشفته هست...
هزار تا چرا،داره ذهنم رو ذره ذره میخوره.فکر ها و دغدغه های اعتقادیم روز به روز بیشتر میشه...
گاهی وقتا احساس میکنم به یه ایستِ زمان، نیاز دارم...
بعضی وقتا با خودم میگم ای کاش می شد افکارم دست نخورده می موند...
کاش هیچ وقت ذهنم رو باسوال های جور واجور ِ آزار دهنده خورد نمی کردم.
نمی دونم اما یه جورایی دلم میخواست توانایی هجی کردن مرگ رو داشتم.
خستم و هیچکس هم نمی فهمه حتی نزدیک ترین افراد به من-و حتی خودم-.
از اینکه قوی باشم، خسته شدم.
باید بپذیرم که، من هم آدمم مثل همه،گوشت ، پوست و خون .
و...
.........................................................................................................
پ.ن:سوال های بی جواب وقتای تنهاییم خیلی زیاد شدن و...
کلید خانه ات را به من سپرده ای.
کلید را روی در می اندازم....
وارد میشوم....
از اولین در عبور می کنم...
راه رویی طولانی را طی میکنم....
-چه قدر خانه ات تو در توست....
ششمین در را گشاده ام و راه روها را یکی پس از دیگری....
هفتمین در مرا به اتاقت وارد میکند...
زمان را نگه میدارم،تنها برای هفت دقیقه نگریستین به تو....
هفت ساعت گذشته و من هنوز....
هفت سال میگذرد و من هنوز زمان را ثابت نگه داشته ام...
هفت دوره از عمرم می گذرد...
....
زمان را به حرکت در می آورم...
تنها برای آنکه هفت ثانیه نگاهم کنی....
صدایی که سه سال هر روز می گفت :زود باش...،بیا ،کنار خودم واست جا گرفتم...
چشمای عسلی و صورت ظریفش..
تنها چیزایی هست که ازش تو ذهنم مونده...
...........................................................................
پ،ن:از بین حرفای مامان فهمیدم که چند روز پیش تو بلوار چمران تصادف کرده و...
خداحافظ.
بدون اینکه جوابی بشنوم گوشی رو سر جاش می ذارم.
....
اتاقم رو برای پیدا کردن یکی از طرح های ساخت 1 به هم میرزم.
پیدا کردن طرح بهونست برای گذشتن زمان...
اما کنترل زمان در دست من نیست...
ثانیه شمار ِ ساعت کند تر از همیشه حرکت میکنه.تیک تاک.تیک تاک.تیک تاک.
ساعت رو زیر پتو خفه می کنم...
تلفن زنگ میزنه
میدونم تو نیستی اما نگاه ها از من میخوان تا تلفن رو جواب بدم.
-بله؟
-سلام...
-سلام فاطی ،خوبی؟
-نه بابا از بیکاری حوصلم سر رفته و...
-(تو دلم میگم من از تو بد ترم.تو که فقط بیکاری اما من...)
-چته تو؟
-هیچی .طوری نیست.گیجم....
-بریم بیرون؟
-بااااشه.کجا بریم؟
-بابا بستنی ساعت 7.
-عالیه.میبینمت.به معصوم هم خبر بده...
...
ساعت 7 همدیگرو دیدیم.هنوزم گیجم.زندگی داره چی میشه؟
قدم میزنیم.میخندیم....و من هنوز هم گیجم
....
ساعت 8:15 ،دیگه تا دیر نشده بریم خونه...
از هم جدا شدیم...
منتظر میمونم تا اتوبوس برسه...
سوار میشم...
هنوز هم...
به خانه میرسم.هیچکس نیست.چای می خورم و میسوزم...
تلویزیون رو روشن میکنم...ابی داره داد میزنه:امروز که محتاج توام...
کانال رو عوض میکنم...داریوش :تو اون شام مهتاب...
باز هم کانال رو عوض میکنم یه خواننده که نمیشناسمش احتمالا داره به زبان اسپانیایی هوار میکشه...میزارم بمونه(من هیچی از اسپانیش نمی دونم،از اینطور آهنگ های پر سرو صدا هم حالم به هم میخوره)
تلفن زنگ می خوره
از جای خودم می پرم...
سلام...
سلام...
....
خوب بخوابی.خدافظ
مرسی تو هم.خداحافظ.
.....
من هنوز هم بیدارم.من هنوز ...
تابستان
گرم
شدیدتر از آن
داغ
سوزنده،
"همه جا"
...
سرما
سرد
_بیشتر از، یخ در بهشت ِ پارک_
"اینجا"
....
کاش گرما
کاش سرما
و مهم تر از آن
کاش احساس
نبود
...
راستی کاش زندگی نبود
من نبودم
تو و حتی هرکس دیگری
کاش هیچکس بودیم
کاش هیچکس بودیم در هیچستان
.......................................................................
پ.ن:کافیست نفهمیم.درد را،رنج را،زندگی را،و...آنگاه هیچکس میشویم در دنیایی که معنایی جز هیچ جا ندارد.از اینگونه شدن بیزارم...
تنها چند لحظه چشم بر هم گذاشتم
باز هم در انتظار تو
باز هم همان تصویرها
باز هم تو و تنهایی من
باز هم همان پایان
...
و باز همان کابوس...
....................................................................
پ .ن:روز خوبی نبود.دلم شور می زد.هیچ وقت بی دلیل نگران نیستم...
منتظر رسیدن خبری هست که پایان راه رو همراه میآره.
...