تبليغاتX
خیال
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384

نیروی ِدوست داشتنیی که گاهی زجرآور میشه...،نیرویی که وقتی احساس کنی فرو ریخته،بدنت احساس میکنه هیچ تکیه گاهی نداره... 

 هیچ وقت فکر نمی کردم نیرویی بزرگ تر و ارزشمند تر از غرور هم در دنیا وجود داشته باشه!!!

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384

برمودا پوشان را دستگیر می کنند و سوار بر کالسکه ی سیندرلا با خود می برند!!!

.....

چند روزی است ساق پاهایی گاه به کلفتی پای فیل ،گاه به نازکی نی قلیان و گاه به زیبایی تراش های میکلانژ در زیر شلوارهای بلند پنهان است...

خوب شد،آخر...

این روزها پسرک ، تنها در خلوتشان ساق پای دخترکِ محبوبش را می بیند...

یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384

وقتی بمیرم چی می شه؟

مرگ رو دوست دارم اگر پشت اون زندگی دوباره تکرار نشه...

اگه با مردن همه چیز تمام بشه چه قدر خوبه....

با اختیار مشکل دارم.در واقع مشکل ِمن چیزیه که اصلن وجود نداره...

با خودم برای حل مسایل حل نشدنی درگیرم.

ذهنم آشفته هست...

هزار تا چرا،داره ذهنم رو ذره ذره میخوره.فکر ها و دغدغه های اعتقادیم روز به روز بیشتر میشه...

گاهی وقتا احساس میکنم به یه ایستِ زمان، نیاز دارم...

بعضی وقتا با خودم میگم ای کاش می شد افکارم دست نخورده می موند...

کاش هیچ وقت ذهنم رو باسوال های جور واجور ِ آزار دهنده خورد نمی کردم.

نمی دونم اما یه جورایی دلم میخواست توانایی هجی کردن مرگ رو داشتم.

خستم و هیچکس هم نمی فهمه حتی نزدیک ترین افراد به من-و حتی خودم-.

از اینکه قوی باشم، خسته شدم.

باید بپذیرم که، من هم آدمم مثل همه،گوشت ، پوست و خون .

و...

.........................................................................................................

پ.ن:سوال های بی جواب وقتای تنهاییم خیلی زیاد شدن و...

 

چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384

کلید خانه ات را به من سپرده ای.

کلید را روی در می اندازم....

وارد میشوم....

از اولین در عبور می کنم...

راه رویی طولانی را طی میکنم....

-چه قدر خانه ات تو در توست....

ششمین در را گشاده ام و راه روها را یکی پس از دیگری....

هفتمین در مرا به اتاقت وارد میکند...

زمان را نگه میدارم،تنها برای هفت دقیقه نگریستین به تو....

هفت ساعت گذشته و من هنوز....

هفت سال میگذرد و من هنوز زمان را ثابت نگه داشته ام...

هفت دوره از عمرم می گذرد...

....

زمان را به حرکت در می آورم...

تنها برای آنکه هفت ثانیه نگاهم کنی....

شنبه پانزدهم مرداد 1384
دخترک دوستی حقیقی می خواست برای زندگی اش اما او تنها یک شوهر بود...

پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384

صدایی که سه سال هر روز می گفت :زود باش...،بیا ،کنار خودم واست جا گرفتم...

 چشمای عسلی و صورت ظریفش..

تنها چیزایی هست که ازش تو ذهنم مونده...

...........................................................................

پ،ن:از بین حرفای مامان فهمیدم که چند روز پیش تو بلوار چمران تصادف کرده و...

سه شنبه یازدهم مرداد 1384

خداحافظ.

بدون اینکه جوابی بشنوم گوشی رو سر جاش می ذارم.

....

اتاقم رو برای پیدا کردن یکی از طرح های ساخت 1  به هم میرزم.

پیدا کردن طرح بهونست برای گذشتن زمان...

اما کنترل زمان در دست من نیست...

ثانیه شمار ِ ساعت کند تر از همیشه حرکت میکنه.تیک تاک.تیک تاک.تیک تاک.

ساعت رو زیر پتو خفه می کنم...

تلفن زنگ میزنه

میدونم تو نیستی اما نگاه ها از من میخوان تا تلفن رو جواب بدم.

-بله؟

-سلام...

-سلام فاطی ،خوبی؟

-نه بابا از بیکاری حوصلم سر رفته و...

-(تو دلم میگم من از تو بد ترم.تو که فقط بیکاری اما من...)

-چته تو؟

-هیچی .طوری نیست.گیجم....

-بریم بیرون؟

-بااااشه.کجا بریم؟

-بابا بستنی ساعت 7.

-عالیه.میبینمت.به معصوم هم خبر بده...

...

ساعت 7 همدیگرو دیدیم.هنوزم گیجم.زندگی داره چی میشه؟

قدم میزنیم.میخندیم....و من هنوز هم گیجم

....

ساعت 8:15 ،دیگه تا دیر نشده بریم خونه...

از هم جدا شدیم...

منتظر میمونم تا اتوبوس برسه...

سوار میشم...

هنوز هم...

به خانه میرسم.هیچکس نیست.چای می خورم و میسوزم...

تلویزیون رو روشن میکنم...ابی داره داد میزنه:امروز که محتاج توام...

کانال رو عوض میکنم...داریوش :تو اون شام مهتاب...

باز هم کانال رو عوض میکنم یه خواننده که نمیشناسمش احتمالا داره به زبان اسپانیایی هوار میکشه...میزارم بمونه(من هیچی از اسپانیش نمی دونم،از اینطور آهنگ های پر سرو صدا هم حالم به هم میخوره)

تلفن زنگ می خوره

از جای خودم می پرم...

سلام...

سلام...

....

خوب بخوابی.خدافظ

مرسی تو هم.خداحافظ.

.....

من هنوز هم بیدارم.من هنوز ...

جمعه هفتم مرداد 1384

تابستان

گرم

شدیدتر از آن

داغ

سوزنده،

"همه جا"

...

سرما

سرد

_بیشتر از، یخ در بهشت  ِ پارک_

"اینجا"

....

کاش گرما

کاش سرما

و مهم تر از آن

کاش احساس

نبود

...

راستی کاش زندگی نبود

من نبودم

تو و حتی هرکس دیگری

کاش هیچکس بودیم

کاش هیچکس بودیم در هیچستان

.......................................................................

پ.ن:کافیست نفهمیم.درد را،رنج را،زندگی را،و...آنگاه هیچکس میشویم در دنیایی که معنایی جز هیچ جا ندارد.از اینگونه شدن بیزارم...

 

دوشنبه سوم مرداد 1384

تنها چند لحظه چشم بر هم گذاشتم

 

باز هم در انتظار تو

باز هم همان تصویرها

باز هم تو و تنهایی من

باز هم  همان پایان

...

و باز همان کابوس...

....................................................................

پ .ن:روز خوبی نبود.دلم شور می زد.هیچ وقت بی دلیل نگران نیستم...

شنبه یکم مرداد 1384

منتظر رسیدن خبری هست که پایان راه رو همراه میآره.

...

منتظر رسیدن خبری هست که هرگز نمی رسه.