تبليغاتX
خیال
دوشنبه سی ام خرداد 1384
در تو گم شده ام و
هیچ کس نمی داند
این رازیست میان من و خود

 

پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384

آزادی دادنی نیست،

آزادی گرفتنی ست.

دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384

 غمگین،آرام،بی حواس، مضطرب...

این منم دخترک شاد و پر انرژی.

این منم دخترک با هوش و بی ریا.

این منم مهربانی بیدل.

این منم پر ز شوق زندگی.

این منم ...

این منم که بهترین بودم.

و اینک من هستم...

یک مرده

نه به سان مرده زنده گان، متحرک.

یک ساکن ،بی حرکت.

جمعه بیستم خرداد 1384

 این هفته دانشگاه کلی خوش گذشت.

روز اوّل: کلاس تشکیل نشد و یه عالمه کیف کردم.

روز دوم : اول صبح رو  با متلک هم کلاسی های عزیز شروع کردم ،به خاطر اول شدن در اولین مسابقه اسکیس دانشگاه، که ترم گذشته برگزار شد.آخه امروز یه اسکیس دیگه برگزار میشه و عصر،بعد از اسکیس، قرار از نفرات برتر ترم گذشته قدردانی بشه،بنده خدا ها داغشون تازه شده.ولی بی چاره فاطی وقتی سکوتم رو دید ،به قول خودش خونش به جوش اومد و کلی ازم دفاع کرد_مرسی فاطی جونم.

عصر قبل از ژوژمان ِ اسکیس امروز، طی مراسمی ازمون قدردانی کردن .

اومدیم خوابگاه.نتیجه اصلا واسمون مهم نبود.داشتیم فوتبال می دیدیم که یهو خبر رسید بازم من و زهرا مقام آوردیم.آخی بعضیا...

فوتبال که تموم شد واقعا تمام خستگی ِ امروز از تنم بیرون رفت.

روز سوم:تا رسیدیم سر کلاس-البته طبق معمول بقیه روزهای این ترم اندکی دیر-استاد رو دیدم که ایستاده از هر کس می خواد نمره اش رو حدس بزنه،قلبم داشت از کار می افتاد.همین که استاد گفت خانوم ... بی اختیار گفتم:ووووی من نمیدونم ،ماکسیموم 10.آقای با... یه زیر چشمی نگاهی انداخت و گفت:پس نمره ات رو زیاد دادم،شدی 14،(راستش یه خورده خوشحال شدم آخه بین نمره های کلاس نمره ی راضی کننده ای به نظر می رسید.)

کلاس معارف هم به مدد و یاری حق تمام شد،خدا کنه پاس بشم که واقعا تحمل ندارم یه بار دیگه این کلاس خسته کننده رو تحمل کنم.هم کلاسی هام خوب درک میکنن ،استادمون معرکه بود.آخه کی می تونه سر کلاس معارف غیبت نکنه،چرت نزنه،با کناری پچ پچ نکنه و خلاصه سرا پا گوش باشه؟

و بالاخره کلاس ترسیم 2 هم تمام شد.امروز اقای خ... اذیتمون نکرد و ازمون تحویل کار نخواست(البته روز تحویل پروژه پوستمون رو قلفتی می کنه)و از دوران دانشجوییش برامون تعریف کرد.

...

کلاس های این ترم هم تمام شد،حالا مونده امتحانات و تحویل پروژه ها.دعا کنید.

..................................................................................................................

پ.ن: خودم حدس میزنم تمام این اتفاق های خوب به این خاطر  بود که، این بار رفتنم با  هفته های قبل  فرق داشت.

ممنونم که باعث شدی هفته ی خوبی داشته باشم...

دوشنبه شانزدهم خرداد 1384

احساسم: خبری که خوب نیست، به تو می رسه، همین روزهای نه چندان دور،از جانب او.

(کاش حسم دروغ گو باشه ،ای کاش این بزرگترین دروغی باشه که تا حالا گفته)

من:از انتظار برای رسیدن اون روز متنفرم .

_اما اون روز حتما میرسه ،بدون اینکه متنفر باشی،منتظر باش.

_(نمی تونم در برابرش مقاومت کنم) از تسلیم شدن بیزارم اما ...

_ خوبه که می فهمی،خیلی خوبه.

.....................................................................

پ.ن:این حس لعنتی تفاوت بین مجبور بودن به فهمیدن و فهمیدن واقعی رو نمی دونه.

جمعه سیزدهم خرداد 1384

تو يه مسير هميشگي مي رفت و مي رفت.

او غريب بود ،همه كس وهمه چيز غريبه.

چشماشو بست،آشنايي رو ديد.از اون روز ،فهميد وقتي احساس غربت مي كنه بايد چشماشو ببنده.

او مدت هاست که چشماشو باز نكرده

او مدت هاست که خوابیده...

سه شنبه دهم خرداد 1384

قرار این بود:

هر دو تنها می مانیم،برای همیشه باهم بودن.

اما

دخترک...

.......................................................................................

پ.ن:شاید اگر دخترک قرار رو فراموش نمیکرد ،خودش بازیچه میشد.

شنبه هفتم خرداد 1384

 ویلون زن به یاد دخترکی می نواخت که همه اش شده بود پسرک آوازه خوان.

 

جمعه ششم خرداد 1384

فروغ گفتي پرواز را به خاطر بسپار

                     گفتم خواهم سپرد

سهراب خواستي آب را گل نكنم

                   قسم خوردم هرگز چنين نكنم

و حميد تو نوشتي كه باز گردم

                     ومن بازگشتم

اما

  در بازگشت خود هيچ نيافتم جز

           مرگ پرنده

              آب گل آلود

                ودرهاي بسته

دوشنبه دوم خرداد 1384

من سحر نمیدانم.من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین بود بر تو گستراندم.من سحر نمی دانم.گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت،پس روحم را که بزرگ بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و دکر عشق خواندم تا تو سوختی.من سحر نمی دانم.نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با نفس تو می تپید.گفتم: دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.گفتم نکند تو را کشته باشم؟نکند من مرده باشم؟پس روحم را از روی تو بر چیدم اما تو نبودی.غیب شده بودی.گفتم که سحر نمی دانم.