هرگز از تنها بودنم، هراس نداشته ام.
ترس من از
توهمی است که می گفت:
تو تنها نیستی...
دیگرانی هم هستند!
این
همه دروغ برای چی؟!
در ذهن او که دوستش داری.
دروغگو نمیشدی!
پ.ن: خوب، خوب ترین، همانگونه که بر تو برازنده بود.
کاش دروغ ها، پنهان می ماندند!
اگر خاستری بودم،
اگر خاکستری بودم!
دیروز چنین سپید نبودم
که امروز سیاه شده باشم!
کاش خاکستری بودم
از همان روز آغاز
متنفرم از اون
صدایی که میگه:
Call waiting”
لطفن منتظر
باشید.”
خفه شو
خفه شو
خفه شو
دکمه قرمز را
فشار میدهم.
اینبار پاور را
هم محکم میگیرم.
The mobile set
is off”
دستگاه مشترک
مورد نظر خاموش میباشد.”
سرت گرم است!
آنجا یا هیچکجا فرقی نمیکند.
مزاحمت نمی شوم...
اما بدان،
حرارت سرگرمیهایت مرا
سوزاند،
شاید
حتی
خودت را!!!
+ دلیش را
نمیدانم...
کاش می دانست عواقب بزرگ شدن را، کاش کودک
تنهاییهایش بداند و بماند با او!
آنچنان در سطح احساساتت شناور ماندهای، که فراموش
کردهای اعماقش را،
آسوده بخواب
آسوده می خوابم
در آن انتها خبرهای دیگریست.
